بپرسيد پس موبد تيز مغز * كه اندر جهان چيست كردار نغز
كجا مرد را روشنايى دهد * ز رنج زمانه رهايى دهد
چنين داد پاسخ كه هر كو خرد * بيابد ز هر دو جهان برخورد
به دو گفت گر نيستش بخردى * خرد خلعتى روشنست ايزدى
چنين داد پاسخ كه دانش بهست * چو دانا بود بر مهان بر مهست
به دو گفت گر راه دانش نجست * بدين آب هرگز روان را نشست
چنين داد پاسخ كه از مرد گرد * سر خويش را خوار بايد شمرد
اگر تاو دارد بروز نبرد * سر بدسگال اندر آرد بگرد
گرامى بود بر دل پادشا * بود جاودان شاد و فرمانروا
به دو گفت گر نيستش بهره زين * ندارد پژوهيدن آيين و دين
چنين داد پاسخ كه آن به كه مرگ * نهد بر سر او يكى تيره ترگ
دگر گفت كز بار آن ميوه دار * كه دانا بكارد بباغ بهار
چه سازيم تا هر كسى بر خوريم * و گر سايهء او بپى بسپريم
چنين داد پاسخ كه هر كو زبان * ز بد بسته دارد نرنجد روان
كسى را ندرد بگفتار پوست * بود بر دل انجمن نيز دوست
همه كار دشوارش آسان شود * ورا دشمن و دوست يكسان شود
دگر گفت كان كو ز راه گزند * بگردد بزرگست و هم ارجمند
چنين داد پاسخ كه كردار بد * بسان درختيست با بار بد
اگر نرم گويد زبان كسى * درشتى بگوشش نيايد بسى
بدان كز زبانست كوشش برنج * چو رنجش نجويى سخن را بسنج
همان كم سخن مرد خسرو پرست * جز از پيشگاهش نشايد نشست
دگر از بديهاى ناآمده * گريزد چو از دام مرغ و دده
سه ديگر كه بر بد توانا بود * بپرهيزد ار ويژه دانا بود
نيازد بكارى كه ناكردنيست * نيازارد آن را كه نازرد نيست
نماند كه نيكى برو بگذرد * پى روز ناآمده نشمرد
بدشمن ز نخچير آژيرتر * برو دوست همواره چون تير و پر
ز شادى كه فرجام او غم بود * خردمند را ارز وى كم بود
تن اسانى و كاهلى دور كن * بكوش و ز رنج تنت سور كن
كه ايدر ترا سود بىرنج نيست * چنان هم كه بىپاسبان گنج نيست
ازين باره گفتار بسيار گشت * دل مردم خفته بيدار گشت
جهان زنده بادا بنوشين روان * هميشه جهاندار و دولت جوان
برو خواندند آفرين موبدان * كنارنگ و بيدار دل بخردان
ستودند شاه جهان را بسى * برفتند با خرمى هر كسى
[ بزم چهارم نوشين روان با بزرگمهر و موبدان ]
دو هفته برين نيز بگذشت شاه * بپردخت روزى ز كارى سپاه
بفرمود تا موبدان و ردان * بايوان خرامند با بخردان
بپرسيد شاه از بن و از نژاد * ز تيزى و آرام و فرهنگ و داد
ز شاهىّ و ز داد كنداوران * ز آغاز و فرجام نيك اختران