تن خويشتن پروريدن بناز * برو سخت بستن در رنج و آز
نگه داشتن مردم خويش را * گسستن تن از رنج درويش را
سپردن بفرهنگ فرزند خرد * كه گيتى بنادان نشايد سپرد
چو فرمان پذيرنده باشد پسر * نوازنده بايد كه باشد پدر
بپرسيد ديگر كه فرزند راست * بنزد پدر جايگاهش كجاست
چنين داد پاسخ كه نزد پدر * گرامى چو جانست فرخ پسر
پس از مرگ نامش بماند بجاى * ازيرا پسر خواندش رهنماى
بپرسيد ديگر كه از خواسته * كه دانى كه دارد دل آراسته
چنين داد پاسخ كه مردم به چيز * گراميست و ز چيز خوارست نيز
نخست آنك يا بى به دو آرزوى * ز هستيش پيدا كنى نيك خوى
و گر چون ببايد نيارى به كار * همان سنگ و هم گوهر شاهوار
دگر گفت با تاج و نام بلند * كرا خوانى از خسروان سودمند
چنين داد پاسخ كزان شهريار * كه ايمن بود مرد پرهيز كار
و ز آواز او بد هراسان بود * زمين زير تختش تن آسان بود
دگر گفت مردم توانگر بچيست * بگيتى پر از رنج و درويش كيست
چنين گفت آن كس كه هستش بسند * ببخش خداوند چرخ بلند
كسى را كجا بخت انباز نيست * بدى در جهان بتّر از آز نيست
ازو نامداران فرو ماندند * همه همزبان آفرين خواندند
[ بزم سوم نوشين روان با بزرگمهر و موبدان ]
چو يك هفته بگذشت هشتم پگاه * نشست از بر تخت پيروز شاه
بخواند آن كسى را كه دانا بدند * بگفتار و دانش توانا بدند
بگفتند هر گونهاى هر كسى * همانا پسندش نيامد بسى
چنين گفت كسرى ببوزرجمهر * كه از چادر شرم بگشاى چهر
سخن سخن گوى دانا زبان برگشاد * ز هر گونه دانش همى كرد ياد
نخست آفرين كرد بر شهريار * كه پيروز بادا سر تاج دار
دگر گفت مردم نگردد بلند * مگر سر بپيچد ز راه گزند
چو بايد كه دانش بيفزايدت * سخن يافتن را خرد بايدت
در نام جستن دليرى بود * زمانه ز بد دل بسيرى بود
و گر تخت جويى هنر بايدت * چو سبزى بود شاخ و بر بايدت
چو پرسند پرسندگان از هنر * نشايد كه پاسخ دهيم از گهر
گهر بىهنر ناپسندست و خوار * برين داستان زد يكى هوشيار
كه گر گل نبويد برنگش مجوى * كز آتش برويد مگر آب جوى
توانگر ببخشش بود شهريار * بگنج نهفته نهاى پايدار
بگفتار خوب ار هنر خواستى * بكردار پيدا كند راستى
فروتر بود هرك دارد خرد * سپهرش همى در خرد پرورد
چنين هم بود مردم شاد دل * ز كژّيش خون گردد آزاد دل
خرد در جهان چون درخت وفاست * وزو بار جستن دل پادشاست
چو خرسند باشى تن آسان شوى * چو آز آورى زو هراسان شوى