يكى گفت كاندر سراى سپنج * نباشد خردمند بىدرد و رنج
چه سازيم تا نام نيك آوريم * در آغاز فرجام نيك آوريم
به دو گفت شو دور باش از گناه * جهان را همه چون تن خويش خواه
هران چيز كانت نيايد پسند * تن دوست و دشمن دران بر مبند
دگر گفت كوشش ز اندازه بيش * چه گويى كزين دو كدامست پيش
چنين داد پاسخ كه اندر خرد * جز انديشه چيزى نه اندر خورد
بكوشى چو در پيش كار آيدت * چو خواهى كه رنجى ببار آيدت
سزاى ستايش دگر گفت كيست * اگر بر نكوهيده بايد گريست
چنين گفت كان كو بيزدان پاك * فزون دارد امّيد و هم بيم و باك
دگر گفت كاى مرد روشن خرد * ز گردون چه بر سر همى بگذرد
كدامست خوشتر مرا روزگار * ازين بر شده چرخ ناپايدار
سخن گوى پاسخ چنين داد باز * كه هر كس كه گشت ايمن و بىنياز
به خوبى زمانه و را داد داد * سزد گر نگيرى جز از داد ياد
بپرسيد ديگر كه دانش كدام * بگيتى كه باشيم زو شادكام
چنين گفت كان كو بود بردبار * بنزديك او مرد بىشرم خوار
دگر گفت كان كو نجويد گزند * ز خوها كدامش بود سودمند
بگفت آنك مغزش نجوشد ز خشم * بخوابد بخشم از گنهكار چشم
دگر گفت كان چيست اى هوشمند * كه آيد خردمند را آن پسند
چنين گفت كان كو بود پر خرد * ندارد غم آن كزو بگذرد
و گر ارجمندى سپارد به خاك * نبندد دل اندر غم و درد پاك
دگر كو ز ناديدنيها اميد * چنان بگسلد دل چو از باد بيد
دگر گفت بد چيست بر پادشاى * كزو تيره گردد دل پارساى
چنين داد پاسخ كه بر شهريار * خردمند گويد كه آهو چهار
يكى آنك ترسد ز دشمن بجنگ * و ديگر كه دارد دل از بخش تنگ
دگر آنك راى خردمند مرد * بيك سو نهد روز ننگ و نبرد
چهارم كه باشد سرش پر شتاب * نجويد به كار اندر آرام و خواب
بپرسيد ديگر كه بىعيب كيست * نكوهيدن آزادگان را بچيست
چنين گفت كين را ببخشيم راست * كه جان و خرد در سخن پادشاست
گرانمايگان را فسون و دروغ * بكژّى و بيداد جستن فروغ
ميانه بود مرد كنداورى * نكوهشگر و سر پر از داورى
منش پستى و كام بر پادشا * ببيهوده خستن دل پارسا
زبان راندن و ديده بىآب شرم * گزيدن خروش اندر آواز نرم
خردمند مردم كه دارد روا * خرد دور كردن ز بهر هوا
بپرسيد ديگر يكى هوشمند * كه اندر جهان چيست آن بىگزند
چنين داد پاسخ او كز نخست * در پاك يزدان بدانست جست
كزويت سپاس و بدويت پناه * خداوند روز و شب و هور و ماه
دل خويش را آشكار و نهان * سپردن بفرمان شاه جهان