چو دانا ترا دشمن جان بود * به از دوست مردى كه نادان بود
توانگر شد آن كس كه خشنود گشت * بد و آز و تيمار او سود گشت
بآموختن گر فروتر شوى * سخن را ز دانندگان بشنوى
بگفتار گر خيره شد راى مرد * نگردد كسى خيره همتاى مرد
هران كس كه دانش فرامش كند * زبان را بگفتار خامش كند
چو دارى بدست اندرون خواسته * زر و سيم و اسبان آراسته
هزينه چنان كن كه بايدت كرد * نشايد گشاد و نبايد فشرد
خردمند كز دشمنان دور گشت * تن دشمن او را چو مزدور گشت
چو داد تن خويشتن داد مرد * چنان دان كه پيروز شد در نبرد
مگو آن سخن كاندر و سود نيست * كزان آتشت بهره جز دود نيست
مينديش از ان كان نشايد بدن * نداند كس آهن به آب آژدن
فروتن بود شه كه دانا بود * بدانش بزرگ و توانا بود
هران كس كه او كردهء كردگار * بداند گذشت از بد روزگار
پرستيدن داور افزون كند * ز دل كاوش ديو بيرون كند
بپرهيزد از هرچ ناكرد نيست * نيازارد آن را كه نازرد نيست
بيزدان گراييم فرجام كار * كه روزى ده اويست و پروردگار
از ان خوب گفتار بوزرجمهر * حكيمان همه تازه كردند چهر
يكى انجمن ماند اندر شگفت * كه مرد جوان آن بزرگى گرفت
جهاندار كسرى درو خيره ماند * سرافراز روزى دهان را بخواند
بفرمود تا نام او سر كنند * بدانگه كه آغاز دفتر كنند
ميان مهان بخت بوزرجمهر * چو خورشيد تابنده شد بر سپهر
ز پيش شهنشاه برخاستند * برو آفرينى نو آراستند
بپرسش گرفتند زو آنچ گفت * كه مغز و دلش با خرد بود جفت
زبان تيز بگشاد مرد جوان * كه پاكيزه دل بود و روشن روان
چنين گفت كز خسرو دادگر * نپيچيد بايد بانديشه سر
كجا چون شبانست ما گوسفند * و گر ما زمين او سپهر بلند
نشايد گذشتن ز پيمان اوى * نه پيچيدن از راى و فرمان اوى
بشاديش بايد كه باشيم شاد * چو داد زمانه بخواهيم داد
هنرهاش گسترده اندر جهان * همه راز او داشتن در نهان
مشو با گراميش كردن دلير * كز آتش بترسد دل نرّه شير
اگر كوه فرمانش دارد سبك * دلش خيره خوانيم و مغزش تنك
همه بد ز شاهست و نيكى ز شاه * كزو بند و چاهست و هم تاج و گاه
سر تاجور فرّ يزدان بود * خردمند ازو شاد و خندان بود
از آهرمنست آن كزو شاد نيست * دل و مغزش از دانش آباد نيست
شنيدند گفتار مرد جوان * فرو بست فرتوت را زو زبان
پراگنده گشتند زان انجمن * پر از آفرين روز و شبشان دهن
[ بزم دوم شاه نوشين روان با بزرگمهر و موبدان ]
دگر هفته روشن دل شهريار * همى بود داننده را خواستار