ز جنگ آوران مرد چون سى هزار * برفتند شايستهء كارزار
سوى زابلستان نهادند روى * ز كينه بدستان نهادند روى
خبر شد كه سام نريمان بمرد * همى دخمه سازد و را زال گرد
از ان سخت شادان شد افراسياب * بديد آنكه بخت اندر آمد بخواب
بيامد چو پيش دهستان رسيد * برابر سراپردهء بر كشيد
سپه را كه دانست كردن شمار * برو چارصد بار بشمر هزار
بجوشيد گفتى همه ريگ و شخ * بيابان سراسر چو مور و ملخ
ابا شاه نوذر صد و چل هزار * همانا كه بودند جنگى سوار
بلشكر نگه كرد افراسياب * هيونى برافگند هنگام خواب
يكى نامه بنوشت سوى پشنگ * كه جستيم نيكى و آمد بچنگ
همه لشكر نوذر ار بشكريم * شكارند و در زير پى بسپريم
دگر سام رفت از در شهريار * همانا نيايد بدين كارزار
ستودان همى سازدش زال زر * ندارد همى جنگ را پاى و پر
مرا بيم از و بُد بايران زمين * چو او شد ز ايران بجوييم كين
همانا شماساس در نيمروز * نشستست با تاج گيتى فروز
بهنگام هر كار جستن نكوست * زدن راى با مرد هشيار و دوست
چو كاهل شود مرد هنگام كار * از ان پس نيابد چنان روزگار
هيون تكاور برآورد پر * بشد نزد سالار خورشيد فر
[ رزم بارمان و قباد و كشته شدن قباد ]
سپيده چو از كوه سر بر كشيد * طلايه بپيش دهستان رسيد
ميان دو لشكر دو فرسنگ بود * همه ساز و آرايش جنگ بود
يكى ترك بُد نام او بارمان * همى خفته را گفت بيدار مان
بيامد سپه را همى بنگريد * سراپردهء شاه نوذر بديد
بشد نزد سالار توران سپاه * نشان داد از ان لشكر و بارگاه
و زان پس بسالار بيدار گفت * كه ما را هنر چند بايد نهفت
بدستورى شاه من شيروار * بجويم از ان انجمن كارزار
ببينند پيدا ز من دستبرد * جز از من كسى را نخوانند گرد
چنين گفت اغريرث هوشمند * كه گر بارمان را رسد زين گزند
دل مرزبانان شكسته شود * برين انجمن كار بسته شود
يكى مرد بىنام بايد گزيد * كه انگشت ازان پس نبايد گزيد
پر آژنگ شد روى پور پشنگ * ز گفتار اغريرث آمدش ننگ
به روى دژم گفت با بارمان * كه جوشن بپوش و بزه كن كمان
تو باشى بران انجمن سر فراز * بانگشت دندان نيايد بگاز
بشد بارمان تا بدشت نبرد * سوى قارن كاوه آواز كرد
كزين لشكر نوذر نامدار * كه دارى كه با من كند كارزار
نگه كرد قارن بمردان مرد * ازان انجمن تا كه جويد نبرد
كس از نامدارانش پاسخ نداد * مگر پير گشته دلاور قباد