چو از دشت بنشست آواى كوس * بفرمود تا پيش او رفت طوس
بشد طوس و گستهم با او بهم * لبان پر ز باد و روان پر ز غم
بگفت آنك در دل مرا درد چيست * همى گفت چندى و چندى گريست
از اندرز فرّخ پدر ياد كرد * پر از خون جگر لب پر از باد سرد
كجا گفته بودش كه از ترك و چين * سپاهى بيايد بايران زمين
از يشان ترا دل شود دردمند * بسى بر سپاه تو آيد گزند
ز گفتار شاه آمد اكنون نشان * فراز آمد آن روز گردنكشان
[ كس از نامهء نامداران نخواند * كه چندين سپه كس ز تركان براند ]
شما را سوى پارس بايد شدن * شبستان بياوردن و آمدن
و زان جا كشيدن سوى زاوه كوه * بران كوه البرز بردن گروه
ازيدر كنون زى سپاهان رويد * وزين لشكر خويش پنهان رويد
ز كار شما دل شكسته شوند * برين خستگى نيز خسته شوند
ز تخم فريدون مگر يك دو تن * برد جان ازين بىشمار انجمن
ندانم كه ديدار باشد جزين * يك امشب بكوشيم دست پسين
شب و روز داريد كارآگهان * بجوييد هشيار كار جهان
ازين لشكر ار بد دهند آگهى * شود تيره اين فرّ شاهنشهى
شما دل مداريد بس مستمند * كه بايد چنين بد ز چرخ بلند
يكى را بجنگ اندر آيد زمان * يكى با كلاه مهى شادمان
تن كشته با مرده يكسان شود * طپد يك زمان بازش آسان شود
بدادش مران پندها چون سزيد * پس آن دست شاهانه بيرون كشيد
گرفت آن دو فرزند را در كنار * فرو ريخت آب از مژه شهريار
[ جنگ نوذر با افراسياب سديگر بار ]
ازان پس بياسود لشكر دو روز * سه ديگر چو بفروخت گيتى فروز
نبد شاه را روزگار نبرد * ببيچارگى جنگ بايست كرد
ابا لشكر نوذر افراسياب * چو درياى جوشان بُد و رود آب
خروشيدن آمد ز پرده سراى * ابا نالهء كوس و هندى دراى
تبيره بر آمد ز درگاه شاه * نهادند بر سر ز آهن كلاه
بپرده سراى رد افراسياب * كسى را سر اندر نيامد بخواب
همه شب همى لشكر آراستند * همى تيغ و ژوپين بپيراستند
زمين كوه تا كوه جوشن وران * برفتند با گرزهاى گران
نبد كوه پيدا ز ريگ و ز شخ * ز دريا به دريا كشيدند نخ
بياراست قارن بقلب اندرون * كه با شاه باشد سپه را ستون
چپ شاه گرد تليمان بخاست * چو شاپور نستوه بر دست راست
ز شبگير تا خور ز گردون بگشت * نبد كوه پيدا نه دريا نه دشت
[ دل تيغ گفتى ببالد همى * زمين زير اسپان بنالد همى ]
[ چو شد نيزهها بر زمين سايهدار * شكست اندر آمد سوى مايهدار ]
[ چو آمد ببخت اندرون تيرگى * گرفتند تركان برو چيرگى ]