كنون از خداوند خورشيد و ماه * ثنا بر روان منوچهر شاه
[ ابر سام يل باد چندان درود * كه آيد همى ز ابر باران فرود ]
[ مران پهلوان جهان ديده را * سر افراز گرد پسنديده را ]
[ هميشه دل و هوشش آباد باد * روانش ز هر درد آزاد باد ]
[ شناسد مگر پهلوان جهان * سخنها هم از آشكار و نهان ]
كه تا شاه مژگان بهم بر نهاد * ز سام نريمان بسى كرد ياد
هميدون مرا پشت گرمى بدوست * كه هم پهلوانست و هم شاه دوست
نگهبان كشور بهنگام شاه * ازويست رخشنده فرخ كلاه
كنون پادشاهى پر آشوب گشت * سخنها از اندازه اندر گذشت
اگر بر نگيرد وى آن گرز كين * ازين تخت پردخته ماند زمين
چو نامه بر سام نيرم رسيد * يكى باد سرد از جگر بر كشيد
بشبگير هنگام بانگ خروس * بر آمد خروشيدن بوق و كوس
يكى لشكرى راند از گرگسار * كه درياى سبز اندرو گشت خوار
چو نزديك ايران رسيد آن سپاه * پذيره شدندش بزرگان به راه
پياده همه پيش سام دلير * برفتند و گفتند هر گونه دير
ز بيدادى نوذر تاجور * كه بر خيره گم كرد راه پدر
جهان گشت ويران ز كردار اوى * غنوده شد آن بخت بيدار اوى
بگردد همى از ره بخردى * ازو دور شد فرهء ايزدى
چه باشد اگر سام يل پهلوان * نشيند برين تخت روشن روان
جهان گردد آباد با داد او * برويست ايران و بنياد او
كه ما بنده باشيم و فرمان كنيم * روانها بمهرش گروگان كنيم
بديشان چنين گفت سام سوار * كه اين كى پسندد ز من كردگار
كه چون نوذرى از نژاد كيان * بتخت كيى بر كمر بر ميان
بشاهى مرا تاج بايد بسود * محالست و اين كس نيارد شنود
خود اين گفت يا رد كس اندر جهان * چنين زهره دارد كس اندر نهان
اگر دخترى از منوچهر شاه * بران تخت زرين شدى با كلاه
نبودى جز از خاك بالين من * به دو شاد بودى جهان بين من
[ دلش گر ز راه پدر گشت باز * برين بر نيامد زمانى دراز ]
هنوز آهنى نيست زنگار خورد * كه رخشنده دشوار شايدش كرد
[ من آن ايزدى فرّه باز آورم * جهان را بمهرش نياز آورم ]
[ شما بر گذشته پشيمان شويد * بنوّى ز سر باز پيمان شويد ]
گر آمرزش كردگار سپهر * نيابيد و از نوذر شاه مهر
بدين گيتى اندر بود خشم شاه * ببرگشتن آتش بود جايگاه
بزرگان ز كرده پشيمان شدند * يكايك ز سر باز پيمان شدند
چو آمد بدرگاه سام سوار * پذيره شدش نوذر شهريار
بفرّخ پى نامور پهلوان * جهان سربسر شد بنوّى جوان
بپوزش مهان پيش نوذر شدند * بجان و بدل ويژه كهتر شدند