تو گفتى كه الماس مرجان فشاند * چه مرجان كه در كين همى جان فشاند
ز قارن چو افراسياب آن بديد * بزد اسپ و لشكر سوى او كشيد
يكى رزم تا شب بر آمد ز كوه * بكردند و نامد دل از كين ستوه
چو شب تيره شد قارن رزمخواه * بياورد سوى دهستان سپاه
بر نوذر آمد بپرده سراى * ز خون برادر شده دل ز جاى
ورا ديد نوذر فرو ريخت آب * ازان مژّهء سير ناديده خواب
چنين گفت كز مرگ سام سوار * نديدم روان را چنين سوگوار
چو خورشيد بادا روان قباد * ترا زين جهان جاودان بهر باد
كزين رزم و ز مرگمان چاره نيست * ز مى را جز از گور گهواره نيست
چنين گفت قارن كه تا زادهام * تن پر هنر مرگ را دادهام
[ فريدون نهاد اين كله بر سرم * كه بر كين ايرج زمين بسپرم ]
[ هنوز آن كمربند نگشادهام * همان تيغ پولاد ننهادهام ]
برادر شد آن مرد سنگ و خرد * سرانجام من هم برين بگذرد
انوشه بدى تو كه امروز جنگ * بتنگ اندر آورد پور پشنگ
چو از لشكرش گشت لختى تباه * از آسودگان خواست چندى سپاه
[ مرا ديد با گرزهء گاو روى * بيامد بنزديك من جنگجوى ]
[ برويش بران گونه اندر شدم * كه با ديدگانش برابر شدم ]
[ يكى جادوى ساخت با من بجنگ * كه با چشم روشن نماند آب و رنگ ]
شب آمد جهان سر بسر تيره گشت * مرا بازو از كوفتن خيره گشت
تو گفتى زمانه سرآيد همى * هوا زير خاك اندر آيد همى
ببايست برگشتن از رزمگاه * كه گرد سپه بود و شب شد سياه
[ رزم افراسياب با نوذر ديگر بار ]
بر آسود پس لشكر از هر دو روى * برفتند روز دوم جنگجوى
رده بر كشيدند ايرانيان * چنانچون بود ساز جنگ كيان
چو افراسياب آن سپه را بديد * بزد كوس رويين و صف بر كشيد
چنان شد ز گرد سواران جهان * كه خورشيد گفتى شد اندر نهان
دهاده بر آمد ز هر دو گروه * بيابان نبود ايچ پيدا ز كوه
بر انسان سپه بر هم آويختند * چو رود روان خون همى ريختند
بهر سو كه قارن شدى رزمخواه * فرو ريختى خون ز گرد سياه
كجا خاستى گرد افراسياب * همه خون شدى دشت چون رود آب
سرانجام نوذر ز قلب سپاه * بيامد بنزديك او رزمخواه
چنان نيزه بر نيزه انداختند * سنان يك بديگر بر افراختند
كه بر هم نپيچد بران گونه مار * شهانرا چنين كى بود كارزار
چنين تا شب تيره آمد بتنگ * برو خيره شد دست پور پشنگ
از ايران سپه بيشتر خسته شد * و زان روى پيكار پيوسته شد
ببيچارگى روى برگاشتند * بهامون بر افگنده بگذاشتند
دل نوذر از غم پر از درد بود * كه تاجش ز اختر پر از گرد بود