تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦
دژم گشت سالار بسيار هوش * ز گفت برادر بر آمد به جوش
ز خشمش سرشك اندر آمد به چشم * از آن لشكر گشن بد جاى خشم
ز چندان جوان مردم جنگجوى * يكى پير جويد همى رزم اوى
دل قارن آزرده گشت از قباد * ميان دليران زبان برگشاد
كه سال تو اكنون بجايى رسيد * كه از جنگ دستت ببايد كشيد
توئى مايه‌ور كدخداى سپاه * همى بر تو گردد همه راى شاه
به خون گر شود لعل مويى سپيد * شوند اين دليران همه نااميد
شكست اندر آيد بدين رزم گاه * پر از درد گردد دل نيك خواه
نگه كن كه با قارن رزم زن * چه گويد قباد اندران انجمن
بدان اى برادر كه تن مرگ راست * سر رزم زن سودن ترگ راست
ز گاه خجسته منوچهر باز * از امروز بودم تن اندر گداز
كسى زنده بر آسمان نگذرد * شكارست و مرگش همى بشكرد
يكى را بر آيد بشمشير هوش * بدانگه كه آيد دو لشكر به جوش
تنش كرگس و شير درّنده راست * سرش نيزه و تيغ برنده راست
يكى را ببستر بر آيد زمان * همى رفت بايد ز بن بىگمان
اگر من روم زين جهان فراخ * برادر بجايست با برز و شاخ
يكى دخمهء خسروانى كند * پس از رفتنم مهربانى كند
سرم را بكافور و مشك و گلاب * تنم را بدان جاى جاويد خواب
سپار اى برادر تو پدرود باش * هميشه خرد تار و تو پود باش
بگفت اين و بگرفت نيزه بدست * بآوردگه رفت چون پيل مست
چنين گفت با رزم زن بارمان * كه آورد پيشم سرت را زمان
ببايست ماندن كه خود روزگار * همى كرد با جان تو كارزار
چنين گفت مر بارمان را قباد * كه يك چند گيتى مرا داد داد
بجايى توان مرد كايد زمان * بيايد زمان يك زمان بىگمان
بگفت و بر انگيخت شبديز را * بداد آرميدن دل تيز را
ز شبگير تا سايه گسترد هور * همى اين بران آن برين كرد زور
بفرجام پيروز شد بارمان * بميدان جنگ اندر آمد دمان
يكى خشت زد بر سرين قباد * كه بند كمرگاه او برگشاد
ز اسپ اندر آمد نگونسار سر * شد آن شير دل پير سالار سر
بشد بارمان نزد افراسياب * شكفته دو رخسار با جاه و آب
[ يكى خلعتش داد كاندر جهان * كس از كهتران نستد آن از مهان ]
چو او كشته شد قارن رزمجوى * سپه را بياورد و بنهاد روى
دو لشكر بكردار درياى چين * تو گفتى كه شد جنب جنبان زمين
درخشيدن تيغ الماس‌گون * شده لعل و آهار داده به خون
بگرد اندرون همچو درياى آب * كه شنگرف بارد برو آفتاب
[ پر از نالهء كوس شد مغز ميغ * پر از آب شنگرف شد جان تيغ ]
بهر سو كه قارن بر افگند اسپ * همى تافت آهن چو آذر گشسپ