چنانچون فريدون مرا داده بود * ترا دادم اين تاج شاه آزمود
چنان دان كه خوردى و بر تو گذشت * بخوشتر زمان باز بايدت گشت
نشانى كه ماند همى از تو باز * بر آيد برو روزگار دراز
نبايد كه باشد جز از آفرين * كه پاكى نژاد آورد پاك دين
[ نگر تا نتابى ز دين خداى * كه دين خداى آورد پاك راى ]
كنون نو شود در جهان داورى * چو موسى بيايد بپيغمبرى
پديد آيد آنگه بخاور زمين * نگر تا نتابى بر او بكين
به دو بگرو آن دين يزدان بود * نگه كن ز سر تا چه پيمان بود
تو مگذار هرگز ره ايزدى * كه نيكى ازويست و هم زو بدى
از ان پس بيايد ز تركان سپاه * نهند از بر تخت ايران كلاه
ترا كارهاى درشتست پيش * گهى گرگ بايد بدن گاه ميش
[ گزند تو آيد ز پور پشنگ * ز توران شود كارها بر تو تنگ ]
[ بجوى اى پسر چون رسد داورى * ز سام و ز زال آنگهى ياورى ]
[ وزين نو درختى كه از پشت زال * بر آمد كنون بر كشد شاخ و يال ]
[ از و شهر توران شود بىهنر * بكين تو آيد همان كينهور ]
بگفت و فرود آمد آبش به روى * همى زار بگريست نوذر به روى
[ بىآنكش بدى هيچ بيماريى * نه از دردها هيچ آزاريى ]
دو چشم كيانى بهم بر نهاد * بپژمرد و برزد يكى سرد باد
شد آن نامور پر هنر شهريار * بگيتى سخن ماند زو يادگار
پادشاهى نوذر
[ پادشاهى او هفت سال بود بر تخت نشستن نوذر ]
چو سوگ پدر شاه نوذر بداشت * ز كيوان كلاه كيى بر فراشت
بتخت منوچهر بر بار داد * بخواند انجمن را و دينار داد
برين بر نيامد بسى روزگار * كه بيدادگر شد سر شهريار
ز گيتى بر آمد بهر جاى غو * جهان را كهن شد سر از شاه نو
چو او رسمهاى پدر در نوشت * ابا موبدان و ردان تيز گشت
همى مردمى نزد او خوار شد * دلش بردهء گنج و دينار شد
كديور يكايك سپاهى شدند * دليران سزاوار شاهى شدند
چو از روى كشور بر آمد خروش * جهانى سراسر بر آمد به جوش
بترسيد بيدادگر شهريار * فرستاد كس نزد سام سوار
بسگسار مازندران بود سام * فرستاد نوذر بر او پيام
خداوند كيوان و بهرام و هور * كه هست آفرينندهء پيل و مور
نه دشوارى از چيز برتر منش * نه آسانى از اندك اندر بوش
همه با توانايى او يكيست * اگر هست بسيار و گر اندكيست