تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨
همه دشت پر باده و ناى بود * بهر كنج صد مجلس آراى بود
بزاولستان از كران تا كران * نشسته بهر جاى رامشگران
نبد كهتر از مهتران بر فرود * نشسته چنانچون بود تار و پود
پس آن پيكر رستم شير خوار * ببردند نزديك سام سوار
ابر سام يل موى بر پاى خاست * مرا ماند اين پرنيان گفت راست
اگر نيم ازين پيكر آيد تنش * سرش ابر سايد زمين دامنش
و زان پس فرستاده را پيش خواست * درم ريخت تا بر سرش گشت راست
[ بشادى بر آمد ز درگاه كوس * بياراست ميدان چو چشم خروس ]
[ مى آورد و رامشگران را بخواند * بخواهندگان بر درم برفشاند ]
بياراست جشنى كه خورشيد و ماه * نظاره شدند اندران بزمگاه ]
پس آن نامهء زال پاسخ نوشت * بياراست چون مرغزار بهشت
نخست آفرين كرد بر كردگار * بران شادمان گردش روزگار
ستودن گرفت آنگهى زال را * خداوند شمشير و كوپال را
پس آمد بدان پيكر پرنيان * كه يال يلان داشت و فرّ كيان
بفرمود كين را چنين ارجمند * بداريد كز دم نيابد گزند
نيايش همى كردم اندر نهان * شب و روز با كردگار جهان
كه زنده ببيند جهان بين من * ز تخم تو گردى بآيين من
كنون شد مرا و ترا پشت راست * نبايد جز از زندگانيش خواست
[ فرستاده آمد چو باد دمان * بر زال روشن دل و شادمان ]
[ چو بشنيد زال اين سخنهاى نغز * كه روشن روان اندر آيد بمغز ]
[ بشاديش بر شادمانى فزود * برافراخت گردن بچرخ كبود ]
همى گشت چندى برو بر جهان * برهنه شد آن روزگار نهان
[ برستم همى داد ده دايه شير * كه نيروى مردست و سرمايه شير ]
[ چو از شير آمد سوى خوردنى * شد از نان و از گوشت افزودنى ]
[ بدى پنج مرده مر او را خورش * بماندند مردم از ان پرورش ]
چو رستم بپيمود بالاى هشت * بسان يكى سرو آزاد گشت
چنان شد كه رخشان ستاره شود * جهان بر ستاره نظاره شود
تو گفتى كه سام يلستى بجاى * به بالا و ديدار و فرهنگ و راى

[ آمدن سام به ديدن رستم ]

چو آگاهى آمد بسام دلير * كه شد پور دستان همانند شير
[ كس اندر جهان كودك نارسيد * بدين شير مردى و گردى نديد ]
[ بجنبيد مر سام را دل ز جاى * بديدار آن كودك آمدش راى ]
[ سپه را بسالار لشكر سپرد * برفت و جهان ديدگان را ببرد ]
چو مهرش سوى پور دستان كشيد * سپه را سوى زاولستان كشيد
چو زال آگهى يافت بر بست كوس * ز لشكر زمين گشت چون آبنوس
خود و گرد مهراب كابل خداى * پذيره شدن را نهادند راى
بزد مهره در جام و برخاست غو * بر آمد ز هر دو سپه دار و رو