چو بنمود خورشيد بر چرخ دست * شب تيره بار غريبان ببست
نشست از بر باره بهرام گور * همى راند با ساز نخچير گور
بزن گفت بر ساز و با كس مگوى * نهاديم هر دو سوى راه روى
هر انكس كه بودند ايرانيان * برفتن ببستند با او ميان
بيامد چو نزديك دريا رسيد * بره بار بازرگانان بديد
كه بازارگانان ايران بدند * به آب و به خشكى دليران بدند
چو بازارگان روى بهرام ديد * شهنشاه لب را بدندان گزيد
نفرمود بردن بپيشش نماز * ز نادان سخن را همى داشت راز
ببازارگان گفت لب را ببند * كزين سودمندى و هم با گزند
گرين راز در هند پيدا شود * ز خون خاك ايران چو دريا شود
گشاده بران كار كو لب ببست * زبان بسته بايد گشاده دو دست
زبان شما را بسوگند سخت * ببنديم تا باز يابيم بخت
بگوييد كز پاك يزدان خداى * بريديم و بستيم با ديو راى
اگر هرگز از راى بهرامشاه * بپيچيم و داريم بد را نگاه
چو سوگند شد خورده و ساخته * دل شاه زان رنج پرداخته
بديشان چنين گفت پس شهريار * كه نزد شما از من اين زينهار
بداريد و با جان برابر كنيد * چو خواهيد كز پندم افسر كنيد
گر از من شود تخت پرداخته * سپاه آيد از هر سوى ساخته
نه بازارگان ماند ايدر نه شاه * نه دهقان نه لشكر نه تخت و كلاه
چو زان گونه ديدند گفتار اوى * برفتند يك سر پر از آب روى
كه جان بزرگان فداى تو باد * جوانى و شاهى رواى تو باد
اگر هيچ راز تو پيدا شود * ز خون كشور ما چو دريا شود
كه يا رد بدين گونه انديشه كرد * مگر بخت را گويد از ره بگرد
چو بشنيد شاه آن گرفت آفرين * بران نامداران با فرّ و دين
همى رفت پيچان بايوان خويش * بيزدان سپرده تن و جان خويش
بدانگه كه بهرام شد سوى راه * چنين گفت با زن كه اين نيك خواه
ابا مادر خويشتن چاره ساز * چنان كو درستى نداندت راز
كه چون شاه شنگل سوى جشنگاه * شود خواستار آيد از نزد شاه
بگويد كه برزوى شد دردمند * پذيردش پوزش شه هوشمند
زن اين بند بنهاد با مادرش * چو بشنيد پس مادر از دخترش
همى بود تا تازه شد جشنگاه * گرانمايگان بر گرفتند راه
چو بر ساخت شنگل كه آيد بدشت * زنش گفت برزوى بيمار گشت
بپوزش همى گويد اى شهريار * تو دل را به من هيچ رنجه مدار
چو ناتندرستى بود جشنگاه * دژم باشد و داند اين مايه شاه
بزن گفت شنگل كه اين خود مباد * كه بيمار باشد كند جشن ياد
ز قنّوج شبگير شنگل برفت * ابا هندوان روى بنهاد تفت
چو شب تيره شد شاه بهرام گفت * كه آمد گه رفتن اى نيك جفت