تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1003

مساهمون:

ص١٠٠٣
بگردون سرش سوى شنگل كشيد * چو شاه آن سر اژدها را بديد
بر آمد ز هندوستان آفرين * ز دادار بر بوم ايران زمين
كه زايد بران خاك چونين سوار * كه با اژدها سازد او كارزار
برين برز بالا و اين شاخ و يال * نباشد جز از شهريارش همال

[ به زنى كردن بهرام گور ، دختر شاه هندوستان را ]

همان شاه شنگل دلى پر ز درد * همى داشت از كار او روى زرد
شب آمد بياورد فرزانه را * همان مردم خويش و بيگانه را
چنين گفت كاين مرد بهرامشاه * بدين زور و اين شاخ و اين دستگاه
نباشد همى ايدر از هيچ روى * ز هر گونه آميختم رنگ و بوى
گر از نزد ما او بايران شود * بنزديك شاه دليران شود
سپاه مرا سست خواند به كار * بهندوستان نيست گويد سوار
سرافراز گردد مگر دشمنم * فرستاده را سر ز تن بر كنم
نهانش همى كرد خواهم تباه * چه بينيد اين را چه دانيد راه
به دو گفت فرزانه كاى شهريار * دلت را بدين گونه رنجه مدار
فرستادهء شهرياران كشى * بغُمرى برد راه و بىدانشى
كس انديشه زين گونه هرگز نكرد * به راه چنين راى هرگز مگرد
بر مهتران زشت نامى بود * سپهبد بمردم گرامى بود
پس انگه بيايد ز ايران سپاه * يكى تاج دارى چو بهرامشاه
نماند ز ما كس بدينجا درست * ز نيكى نبايد ترا دست شست
رهانيدهء ماست از اژدها * نه كشتن بود رنج او را بها
بدين بوم ما از اژدها كشت و كرگ * بتن زندگانى فزايش نه مرگ
چو بشنيد شنگل سخن تيره شد * ز گفتار فرزانگان خيره شد
ببود آن شب و بامداد پگاه * فرستاد كس نزد بهرامشاه
بتنها تن خويش بىانجمن * نه دستور بد پيش و نه راى زن
ببهرام گفت اى دلاراى مرد * توانگر شدى گرد بيشى مگرد
به تو داد خواهم همى دخترم * ز گفتار و كردار باشد برم
چو اين كرده باشم بر من بايست * كز ايدر گذشتن ترا روى نيست
ترا بر سپه كامگارى دهم * بهندوستان شهريارى دهم
فرو ماند بهرام و انديشه كرد * ز تخت و نژاد و ز ننگ و نبرد
ابا خويشتن گفت كاين جنگ نيست * ز پيوند شنگل مرا ننگ نيست
و ديگر كه جان بر سر آرم بدين * ببينم مگر خاك ايران زمين
كه ايدر بدين سان بمانديم دير * بر آويخت بادام روباه شير
چنين داد پاسخ كه فرمان كنم * ز گفتارت آرايش جان كنم
تو از هر سه دختر يكى برگزين * كه چون بينمش خوانمش آفرين
ز گفتار او شاد شد شاه هند * بياراست ايوان بچينى پرند
سه دختر بيامد چو خرّم بهار * بآرايش و بوى و رنگ و نگار
ببهرام گور آن زمان گفت رو * بياراى دل را بديدار نو