بشد تيز بهرام و او را بديد * ازان ماه رويان يكى برگزيد
چو خرّم بهارى سپينود نام * همه شرم و ناز و همه راى و كام
به دو داد شنگل سپينود را * چو سرو سهى شمع بىدود را
يكى گنج پر مايهتر برگزيد * بدان ماه رخ داد شنگل كليد
بياورد ياران بهرام را * سواران با زيب و با نام را
درم داد و دينار و هر گونه چيز * همان عنبر و عود و كافور نيز
بياراست ايوان گوهر نگار * ز قنّوج هر كس كه بد نامدار
خرامان بران بزمگاه آمدند * بشادى همه نزد شاه آمدند
ببودند يك هفته با مى بدست * همه شاد و خرّم بجاى نشست
سپينود با شاه بهرام گور * چو مى بود روشن بجام بلور
[ نامهء فغفور چين به بهرام گور و پاسخ آن ]
چو زين آگهى شد بفغفور چين * كه با فرّ مردى ز ايران زمين
بنزديك شنگل فرستاده بود * همانا ز ايران تهم زاده بود
به دو داد شنگل يكى دخترش * كه بر ماه سايد همى افسرش
يكى نامه نزديك بهرامشاه * نوشت آن جهاندار با دستگاه
بعنوان بر از شهريار جهان * سر نامداران و شاه مهان
بنزد فرستادهء پارسى * كه آمد بقنّوج با يار سى
دگر گفت كامد بما آگهى * ز تو نامور مرد با فرّهى
خردمندى و مردى و راى تو * فشرده بهر جاى بر پاى تو
كجا كرگ و آن نامور اژدها * ز شمشير تيزت نيامد رها
به تو داد دختر كه پيوند ماست * كه هندوستان خاك او را بهاست
سر خويش را بردى اندر هوا * به پيوند اين شاه فرمانروا
بايران بزرگيست اين شاه را * كجا كهترش افسر ماه را
بدستورى شاه در بر گرفت * بقنّوج شد يار ديگر گرفت
كنون رنج بردار و ايدر بياى * بدين مرز چندانك بايد بپاى
بديدار تو چشم روشن كنيم * روان را ز راى تو جوشن كنيم
چو خواهى كه ز ايدر شوى باز جاى * زمانى نگويم بر من بپاى
برو شاد با خلعت و خواسته * خود و نامداران آراسته
ترا آمدن پيش من ننگ نيست * چو با شاه ايران مرا جنگ نيست
مكن سستى از آمدن هيچ راى * چو خواهى كه بر گردى ايدر مپاى
چو نامه بيامد ببهرام گور * بدلش اندر افتاد زان نامه شور
نويسنده بر خواند و پاسخ نوشت * بپاليز كين بر درختى بكشت
سر نامه گفت آنچ گفتى رسيد * دو چشم تو جز كشور چين نديد
بعنوان بر از پادشاه جهان * نوشتى سرافراز و تاج مهان
جز آن بد كه گفتى سراسر سخن * بزرگى نو را نخواهم كهن
شهنشاه بهرام گورست و بس * چنو در زمانه ندانيم كس
به مردى و دانش بفرّ و نژاد * چنو پادشا كس ندارد به ياد