جهاندار پيروزگر خواندش * ز شاهان سرافرازتر خواندش
دگر آنك گفتى كه من كردهام * بهندوستان رنجها بردهام
همان اختر شاه بهرام بود * كه با فرّ و اورند و با نام بود
هنر نيز ز ايرانيانست و بس * ندارند كرگ ژيان را بكس
همه يكدلانند و يزدان شناس * به نيكى ندارند ز اختر سپاس
دگر آنك دختر به من داد شاه * به مردى گرفتم چنين پيشگاه
يكى پادشا بود شنگل بزرگ * به مردى همى راند از ميش گرگ
چو با من سزا ديد پيوند خويش * به من داد شايسته فرزند خويش
دگر آنك گفتى كه خيز ايدر آى * بنيكى بباشم ترا رهنماى
مرا شاه ايران فرستد بهند * بچين آيم از بهر چينى پرند
نباشد ز من بنده همداستان * كه رانم بدين گونه بر داستان
دگر آنكه گفتى كه با خواسته * بايران فرستمت آراسته
مرا كرد يزدان از آن بىنياز * به چيز كسان دست كردن دراز
ز بهرام دارم ببخشش سپاس * نيايش كنم روز و شب در سهپاس
چهارم سخن گر ستودى مرا * هنر زانچه برتر فزودى مرا
پذيرفتم اين از تو اى شاه چين * بگوييم با شاه ايران زمين
ز يزدان ترا باد چندان درود * كه آن را نداند فلك تار و پود
بر آن نامه بنهاد مهر نگين * فرستاد پاسخ سوى شاه چين
[ گريختن بهرام گور از هندوستان با دختر شنگل ]
چو بهرام با دخت شنگل بساخت * زن او را همى شاه گيتى شناخت
شب و روز گريان بد از مهر اوى * نهاده دو چشم اندران چهر اوى
چو از مهرشان شنگل آگاه شد * ز بدها گمانيش كوتاه شد
نشستند يك روز شادان بهم * همى رفت هر گونه از بيش و كم
سپينود را گفت بهرامشاه * كه دانم كه هستى مرا نيك خواه
يكى راز خواهم همى با تو گفت * چنان كن كه ماند سخن در نهفت
همى رفت خواهم ز هندوستان * تو باشى بدين كار همداستان
بتنها بگويم ترا يك سخن * نبايد كه داند كس از انجمن
بايران مرا كار زين بهترست * همم كردگار جهان ياورست
برفتن گر ايدونك راى آيدت * به خوبى خرد رهنماى آيدت
بهر جاى نام تو بانو بود * پدر پيش تختت به زانو بود
سپينود گفت اى سرافراز مرد * تو بر خيره از راه دانش مگرد
بهين زنان جهان آن بود * كزو شوى همواره خندان بود
اگر پاك جانم ز پيمان تو * بپيچد به بيزارم از جان تو
به دو گفت بهرام پس چاره كن * وزين راز مگشاى بر كس سخن
سپينود گفت اى سزاوار تخت * بسازم اگر باشدم يار بخت
يكى جشنگاهست ز ايدر نه دور * كه سازد پدرم اندران بيشه سور
كه دارند فرّخ مران جاى را * ستايند جاى بتآراى را
بود تا بران بيشه فرسنگ بيست * كه پيش بت اندر ببايد گريست
بدان جاى نخچير گوران بود * بقنّوج در عود سوزان بود
شود شاه و لشكر بدان جايگاه * كه بىره نمايد بران بيشه راه
اگر رفت خواهى بدانجاى رو * هميشه كهن باش و سال تو نو
ز امروز بشكيب تا نيم روز * چو پيدا شود تاج گيتى فروز
چو از شهر بيرون رود شهريار * برفتن بياراى و بر ساز كار
ز گفتار او گشت بهرام شاد * نخفت اندر انديشه تا بامداد