هران را كه ما تاج داديم و تخت * ز يزدان شناسيد و ز داد و بخت
نكوشم بآگندن گنج من * نخواهم پراگنده كرد انجمن
يكى گنج خواهم نهادن ز داد * كه باشد روانم پس از مرگ شاد
برين نيز گر خواست يزدان بود * دل روشن از بخت خندان بود
برين نيكويها فزايش كنيم * سوى نيك بختى نمايش كنيم
گر از لشكر و كارداران من * ز خويشان و جنگى سواران من
كسى رنج بگزيد و با من نگفت * همى دارد آن كژّى اندر نهفت
ورا از تن خويش باشد بزه * بزه كى گزيند كسى بىمزه ( ؟ )
منم پيش يزدان ازو داد خواه * كه در چادر ابر بنهفت ماه
شما را مگر ديگرست آرزوى * كه هر كس دگر گونه باشد بخوى
بگوييد گستاخ با من سخن * مگر نو كنم آرزوى كهن
همه گوش داريد و فرمان كنيد * ازين پند آرايش جان كنيد
بگفت اين و بنشست بر تخت داد * كلاه كيانى بسر بر نهاد
بزرگان برو خواندند آفرين * كه بىتو مبادا كلاه و نگين
چو دانا بود شاه پيروز بخت * بنازد به دو كشور و تاج و تخت
ترا مردى و دانش و فرّهى * فزون آمد از تخت شاهنشهى
بزرگى و هم دانش و هم نژاد * چو تو شاه گيتى ندارد به ياد
كنون آفرين بر تو شد ناگزير * ز ما هر كه هستيم برنا و پير
هم آزادىء تو بيزدان كنيم * دگر پيش آزاد مردان كنيم
برين تخت ارزانيانست شاه * بداد و بپيروزى و دستگاه
همه مردگان را برآرى ز خاك * بداد و ببخشش بگفتار پاك
خداوند دارنده يار تو باد * سر اختر اندر كنار تو باد
برفتند بارامش از پيش تخت * بزرگان و فرزانهء نيك بخت
نشست آن زمان شاه و لشكر بر اسپ * بيامد سوى خان آذر گشسپ
بسى زرّ و گوهر بدرويش داد * نياز آنك بنهفت ازو بيش داد
پرستندهء آتش زردهشت * همى رفت با باژ و برسم بمشت
سپينود را پيش او برد شاه * بياموختش دين و آيين و راه
بشستش بدين به و آب پاك * ازو دور شد گرد و زنگار و خاك
در تنگ زندانها باز كرد * بهر سو درم دادن آغاز كرد
[ آمدن شنگل با هفت پادشاه نزد بهرام گور ]
پس آگاه شد شنگل از كار شاه * ز دختر كه شد شاه را پيش گاه
بديدار ايران بدش آرزوى * بر دختر شاه آزاده خوى
فرستاد هندى فرستادهيى * سخن گوى مردى و آزادهيى
يكى عهد نو خواست از شهريار * كه دارد بخان اندرون يادگار
بنوّى جهاندار عهدى نوشت * چو خورشيد تابان بباغ بهشت
يكى پهلوى نامه از خطّ شاه * فرستاده آورد و بنمود راه
فرستاده چون نزد شنگل رسيد * سپهدار قنّوج خطّش بديد