وَفَاطِمَةَ عليهما السلام لِيَتَبَيَّنَ لَكَ ، فَامْتَنَعَتْ ، فَأَلْزَمَهَا ذَلِكَ السلْطَانُ ، وَأَمَرَ أَعْوَانَهُ بِإِلْقَائِهَا ، فَمُذْ رَآهَا السِّبَاعُ وَثَبُوا إِلَيْهَا وَافْتَرَسُوهَا ، فَاشْتَهَرَ اسْمُهَا بِخُرَاسَانَ بِزَيْنَبَ الْكَذَّابَةِ ، وَحَدِيثُهَا هُنَاكَ مَشْهُور « 1 » .
و قطب راوندى در كتاب خرايج و جرايح روايت كرده است از ابوهاشم جعفرى ، كه ظاهر شد در ايّام خلافت متوكّل زنى ، وادّعا مىكرد كه زينب دختر حضرت فاطمهء زهراست عليها السلام ، و مىنمود در هنگامى كه او را بااهل بيت به شام مىبردند به باديهاى افتاد بود از قبليهء بنى كلب ، و مدّتى در ميان ايشان ماند .
پس متوكّل به او گفت كه : زينب قديمه است ، و مدّتها است كه از زمان او گذشته ، آن كذّابهء ملعونه گفت كه : پيغمبر صلى الله عليه و آله دست مبارك بر سر من كشيد ، و دعا كرد كه خداوند عالميان هر چهل سال جوانى را بر من بر گرداند .
و به روايت ابن شهرآشوب از على بن مهزيار : هر پنجاه سال ، و تا حال در ميان مردم ظاهر نگردانيده بودم خود را ، و الحال بنا بر احتياج خود را ظاهر كردم .
پس طلبيد متوكّل معتبرين و مشايخ آل ابى طالب و اولاد عبّاس و قريش را ، و اين واقعه را با ايشان مطارحه نمود ، جماعتى از ايشان روايت كردند كه وفات زينب خاتون رضى اللَّه عنها در فلان سال بود ، متوكّل به او گفت كه در جواب اين روايت چه مىگوئى ؟ جواب گفت كه : اين روايت كذب و زور است ؛ زيرا كه امر من از مردم مستور بود ، و هيچ كس بر موت و حيات من مطّلع نبود .
متوكّل با وجوه سادات و طالبيين كه حاضر شده بودند خطاب نموده گفت كه :
آيا شما را حجّتى بر اين زن به غير از اين روايت هست ؟ در جواب گفتند : نيست ما را حجّتى ، حجّت ما همين بود .
هامش
( 1 ) كشف الغمّه اربلى 2 : 260 - 261 .