عبدالجبّار با خود گفت : اگر حج مىخواهى اينجاست ، هزار دينار ميان باز كرد و بدان داد ، و آن سال به كوفه به سقائى مشغول شد ، چون حاجيان مراجعت كردندى ، وى با مردمان به استقبال بيرون رفت ، مردى در پيش قافله مىآمد بر شترى نشسته ، چون چشمش بر عبدالجبّار افتاد خود را از شتر افكند و گفت : اى خواجه از آن زمان كه در عرفات ده هزار دينار قرض به من دادهاى تو را مىجستم ، و ده هزار دينار به وى داد .
عبدالجبّار زر بستد ، و متحيّر فرو ماند ، و خواست كه از آن شخص نيك استفسار كند از نظرش غايب شد ، و آوازى شنيد كه : اى عبدالجبّار هزار دينار تو را ده هزار دينار داديم ، و فرشتهاى به صورت تو آفريديم تا از براى تو حج گذارد تا زنده باشى ، و هر سال سى حج مقبول درنامهء عمل تو مىنويسيم تا بدانى كه رنج هيچ نيكوكار در درگاه ما ضايع نيست ، كه إنّا لا نضيع أجر من أحسن عملًا . نظم :
دل بدست آور كه حجّ اكبر است * و از هزاران كعبه يك دل بهتر است
كعبه بنگاهى بدان تو از خليل * دل نظر گاه خداوند جليل
انتهى . وفي كتاب تذكرة الخواص من الامّة بذكر خصائص الأئمّة ، تأليف الشيخ شمس الدين يوسف سبط الإمام أبوالفرج ابن الجوزى : وقد رويت لنا هذه الحكاية من طريق آخر ، هو أنّ ولداً صغيراً لابن المبارك دخل بيت بعض الأشراف ، فوجدهم يأكلون لحماً فلم يطعموه ، فجاء إلى أبيه وهو يبكي فسأله ، فقال : دخلت بيت فلان وهم يأكلون طبيخاً فلم يطعموني وكانوا جيرانه ، فأرسل إليهم عبداللَّه يعتبهم .
فأرسلت إليه العجوز تقول : قد أحوجتنا إلى كشف أحوالنا ، قد مات صاحب