تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فضائل السادات يا برترى خاندان رسالت و امامت ( فارسى ) — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨
مشغول بود . پس بيرون رفت در بعضى از سالها كه نوبت حج كردن او بود از براى كار سازى و تدارك سفر حج ، و با خود برداشت پانصد مثقال طلا ، و متوجّه بازار شتر فروشان كوفه شد كه شترى براى سفر حج بخرد ، پس ديد در راه سيدهء علويه كه در مزبله نشسته بود ، و مىكند پرهاى مرغ آبى مرده را و آن را پاك مىكرد . گفت عبداللَّه مبارك كه : نزد او آمدم و گفتم : براى چه اين مرغ مرده را پاك مىكنى مگر خيال خوردن او دارى ؟ گفت : اى عبد اللَّه مپرس از چيزى كه به كار تو نيايد و مرا به حال خود بگذار . گفت عبداللَّه : پس رسيد به خاطر من از سخن او چيزى و مبالغه و الحاح نمودم تا حال خود را بگويد ، پس گفت : اى عبداللَّه ملجأ و لا علاج گردانيدى مرا كه ظاهر كنم حال پنهان خود را نزد تو ، بدان كه من زنى سيدهء علويه‌ام ، چهار دختر كوچك سيدهء يتيم دارم ، و شوهرم كه متعهّد و متكفّل حال من و فرزندان من بود وفات يافته در اين نزديگى ، و اين روز چهارم است كه فرزندان من با خودم مطلقا چيزى نخورده‌ايم ، و چون كار به اضطرار رسيده خوردن اين ميته و مرغ بر ما حلال است ، و من به غير از اين مرغ مرده چيزى ديگر نيافتم ، مىخواهم كه اين را پاك كرده براى ايشان ببرم كه بخورند اين را ، و دفع گرسنگى ايشان بشود . عبداللَّه گفت : چون اين حكايت دل سوز از آن علويه شنيدم با خود گفتم : واى بر تو اى پسر مبارك ، كدام عمل بهتر از رعايت اين جماعت علويات و سادات خواهد بود ، و به سيده گفتم : دامن باز كن تا به آنچه توانم به تو رعايت كنم ، و سر كيسهء زر گشادم و مجموع آن زرها را در دامن او ريختم ، و آن علويه سر در پيش افكنده بود و نگاه بر زمين انداخته و ملتفت نمىشد . گفت عبداللَّه كه : به منزل آمدم ، و خدا داعيهء حج رفتن را از من گرفت در اين سال ، و مراجعت نموده آمادهء كار خود شدم در شهر خود ، و نشستم در خانه تا