تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فضائل السادات يا برترى خاندان رسالت و امامت ( فارسى ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
العلوية وأعطاها نصف ماله هذا النصف الذي جعلهم اللَّه تعالى لجنّته لا لخدمته ، واللَّه أعلم . يعنى : در شهر بصره زن فقير علويه‌اى بود و چهار دختر نيك اختر داشت كه همه از غايت افلاس بى غذا و لباس از سوء القضاء متلبّس به لباس گرسنگى و برهنگى بودند ، پس داخل شد ايّام عيد بر آن ماتم زدگان صبيهء سعيده صغيره او گريست و گفت از غايت آرزومندى و نياز : اى مادر من آيا گمان مىدارى و مىبينى كه ما اسيران محنت در اين عيد از نان جوى توانيم سير شد . پس از نهايت تأثّر و درد مادر ايشان زار زار گريست ، و از غايت اضطرار و اضطراب از بيت الاحزان خود بيرون آمد كه از جهت ايشان از دو نان دو نانى تحصيل نمايد ، و همه جا مىآمد ، و سايق قضا و قدر به قدر مقدور او را مىبرد تا به خانهء قاضى بصره رسيد كه مسمّا به قاضى ابوالحسين بود . پس گفت : ايّها القاضى من امرأهء علويه فقيره‌ام ، و از براى من چهار دختر جوان عريان هست ، و اين ايام ايام اخراج صدقات و خيرات مىباشد ، پس نظر كن در امر و احوال ما ، و امر كن براى ما از بيت المال يا از وجوه بر آن قدر كه دفع شود به سبب آن عسرت و تنگى روزگار ما ، پس بتحقيق كه روز قيامت سؤال كرده خواهى شد از ما اگر حقوق اهل بيت را به عقوق مبدّل سازى . پس گفت قاضى از روى محبّت و تكريم به او كه : بيا نزد من فردا كه آنچه بايد كرد دقيقه‌اى فرو گذاشت نخواهم نمود ، بعد از وعدهء احسان قاضى و رجوع علويه يكى از آن دختران گفت به مادر خود كه : اى مادر كه اگر به تو قاضى درهمى چند نقره بدهد چه خواهى خريد براى من ؟ پس مادر به او گفت كه : چه مىخواهى ؟ و چه آرزو دارى ؟ او در جواب گفت كه : قدرى پنبه مىخواهم كه ريسمان كرده پيراهن دوزم ، پس دختر ديگر گفت كه : من آن وقت كه والد ماجدم به رحمت ايزدى پيوسته آرزوى نانى كه در بازار مىفروشند و پدرم