جواب گفتند : از مرد مسلمان موحّدى است .
پس آن شيخ مسلمان آمد نزد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله ، و حضرت رسول صلى الله عليه و آله روى از او گردانيد ، پس گفت شيخ : اى رسول خدا چرا رو مىگردانى از من و من مرد مسلمانم ؟ فرمود حضرت رسول صلى الله عليه و آله : گواه بگذران كه تو مسلمانى ، شيخ از اين سخن متحيّر شد ، پس فرمود مر او را رسول صلى الله عليه و آله كه : آيا فراموش كردى قول خودت را مر علويه را كه از او شاهد طلبيدى در علويه بودن او ، و اين قصر از براى شيخى است كه آن علويه در خانهء اوست الحال .
پس شيخ بيدار شد از خواب ، و طپانچه بر روى خود مىزد و مىگريست ، و غلامان خود را در شهر به تجسّس علويه متفرّق ساخت ، و خود نيز از خانه بيرون آمد به طلب آن علويه ، خبر دادند مر او را كه علويه در خانهء آن مجوسى است ، شيخ خود نزد مجوسى آمد و گفت : آيا تو را علمى است كه آن زن علويه كجاست ؟ گفت : او نزد من است ، گفت : مىخواهم او را ؟ گفت مجوسى : مرا قدرت اين معنا نيست كه علويه را به تو دهم ، شيخ مسلم گفت : بگير اين هزار اشرفى را و تسليم كن ايشان را به من ، گفت شيخ مجوسى : تسليم نمىكنم ايشان را به تو ، به خدا قسم كه اگر صد هزار اشرفى بدهى .
پس چون شيخ مسلم الحاح كرد ، مجوسى گفت به او : بدان بتحقيق كه خوابى كه ديدهاى تو آن را ديشب من نيز دادهام آن خواب را ، و قصرى كه تو ديدهاى آن را براى من آماده شده است ، و تو فخر مىنمائى بر من به اسلام خود ، به خدا قسم كه نخوابيدم ديشب نه من و نه احدى از اهل بيت من در خانهء خود تا اين كه مسلمان شديم همه بر دست آن سيدهء علويه ، و برگشت از تو بركت ايشان به سوى ما ، و نفع به ما عايد شد ، و ديدم رسول خدا را صلى الله عليه و آله در خواب كه مىفرمود به من كه : آن قصر زمرّد سبز از توست و اهل تو جهت احسانى كه كردهاى با علويه ، و تو از اهل بهشتى ، خلق كرده بود شما را خداى عزّوجلّ
فضائل السادات يا برترى خاندان رسالت و امامت ( فارسى ) — صفحة 160
مساهمون: السيد مهدي الرجائي
ص١٦٠