ابتياع مىآورد دارم ، چه شود كه اگر قرص نان بازارى از براى من باز آرى ، و گفت دختر صغيره كه : من اى مادر مىخواهم يك قرص نان درستى .
پس چون صبح كردند ، تعجيل نموده مادر ايشان نزد قاضى رفت ، و گوشهاى بنشست تا مردم متفرّق شدند ، بعد از آن گفت : اى قاضى من آن زن علويهام كه ديروز وعده نمودهاى به احسان نمودن به من با دختران من ، پس بانگ زد قاضى بر او وامر نمود غلامان خود را كه اين سيده را بيرون كنيد .
پس بيرون آمد آن سيده گريان و نالان و شكسته خاطر ، و به نهايت حسرت مىگريست ، و نوحه مىكرد با دل مجروح و لسان فصيح ، و صوت مليح مىگفت :
آيا چه بگويم با فاطمه دختر كوچك ، و چه بگويم با زينب دختر بزرگ خود كه اميدوار و دل بسته و منتظر مناند ، و به چه رو روى به ايشان و سوى ايشان رجوع نمايم ، و به چه زبان عذر ايشان بخواهم ، پس اين دعا خواند « اللهمّ لا تخيّب ظنّي » تا آخر ، يعنى : اى سيد من نا اميد مگردان اميد مرا ، پس به درستى كه من به سوى تو رفع نمودم قصّهء پر غصهء خود را ، و از تو سؤال نمودم حاجت خود را ، بتحقيق كه تو بر همه چيز قادر و توانائى .
پس در عرض اين حال كه آن سيده مناجات با قاضى الحاجات مىنمود سيدوك نام مجوسى مست لا يعقل سواره به او برخورد ، پس چون شنيد صداى گريه و نالهء آن سيده را گمان نمود در عالم مستى كه آن علويه به صداى بلند تغنّى و سرود مىنمايد ، پس گفت آن مجوسى : چه خوش است صوت تو ، و چه دردناك است قلب تو ، پس چه مىشود تو را ؟ سيده گمان نمود كه او هشيار و مسلمان است و به او ترحّم كرده است ، احوال پر اختلال خود را سراسر به او گفت .
پس مجوسى به غلامان خود امر نمود كه آن زن را برداشته به خانه بياوريد ، چون به خانه رسيد از براى آن سيده صندوقى بيرون آوردند كه در آن چهارصد اشرفى و پنج دست رخت بود ، و گفت مر آن سيده را كه : اين از تو و دختران
فضائل السادات يا برترى خاندان رسالت و امامت ( فارسى ) — صفحة 164
مساهمون: السيد مهدي الرجائي
ص١٦٤