رحم و خويشى كه در ميان من و تو هست كه بر من رحم كنى ، موسى عليه السلام فرمود : كه اى فرزند لائى با من سخن مگو كه فائده ندارد .
پس به زمين خطاب فرمود : كه بگير قارون را ، پس قصر و آنچه در آن بود به زمين فرو رفت و قارون نيز تا زانو به زمين نيز فرو رفت ، و گريست و سوگند داد موسى عليه السلام را به رحم موسى عليه السلام نيز فرمود : كه اى فرزند لائى با من سخن مگو ، و هر چند او استغاثه كرد مفيد نيفتاد تا در زمين پنهان شد .
پس چون موسى عليه السلام به محلّ مناجات خود رفت حق تعالى فرمود كه : اى فرزند لائى با من سخن مگوى ، موسى عليه السلام دانست كه حق تعالى به او تغيّر مىفرمايد كه بر قارون رحم نكرد ، و گفت موسى عليه السلام : پروردگارا قارون مرا به غير تو خواند ، و به غير تو سوگند داد ، و اگر مرا به تو سوگند مىداد اجابت او مىكردم .
باز حق تعالى همان جواب را داد : كه اى فرزند لائى با من سخن مگوى ، موسى عليه السلام گفت : پروردگارا اگر مىدانستم رضاى تو در اجابت كردن اوست البتّه اجابت مىكردم .
پس خداى تعالى فرمود : اى موسى به عزّت و جلال و جود و بزرگوارى و علوّ منزلت خود سوگند مىخورم كه اگر قارون چنان چه تو را خواند مرا مىخواند اجابت او مىكردم ، امّا چون تو را خواند ، و به تو متوسّل شد ، او را به تو گذاشتم « 1 » .
و از حضرت صادق عليه السلام منقول است : كه قارون پسر خالهء موسى عليه السلام بود .
و بعضى گفتند : عمّ او . و بعضى گفتند : ابن عمّ او بوده .
وفي باب نوادر الوصايا من الفقيه : و روى محمد بن أبيعمير ، عن إبراهيم بن عبدالحميد ، عن سلمى مولاة ولد أبي عبداللَّه عليه السلام ، قالت : كنت عند أبي عبد
هامش
( 1 ) تفسير على بن ابراهيم قمّى 2 : 145 - 146 .