مسئول دانسته است . و آيهء دوم مفيد اين معناست كه خداوند بندگان را نسبت به اين امور مكلف و مسئول نساخته است ، زيرا مىفرمايد هيچكسى جز در محدودهء توانايى خويش مسئول و مكلف نيست . آنچه از اين دو آيه بر ما روشن مىشود اين است كه آيهء دوم مخصص آيهء اول است ، نه ناسخ آن . زيرا آيهء اول بندگان را مسئول چيزى شمرده كه بتوانند در دل خود نگاه دارند يا آشكار سازند ؛ و اين معنا همواره باقى است ، و تعارضى با مفاد آيهء دوم ندارد تا به نسخى در اين زمينه معتقد شويم .
برخى از علما گفتهاند آيهء اول بر عموم خود باقى و همچنان آيهاى محكم و غير منسوخ است . طبق اين نظر ، معنى آيه چنين است كه خداوند مؤمنان و كافران را به سبب آنچه آشكار و يا در دل خود پنهان مىسازند مورد بازخواست قرار مىدهد . و سپس مؤمنان را بخشيده ، كافران و منافقان را عذاب خواهد كرد . اين نظر مردود شمرده شده است بدين دليل كه عموم مورد ادعا براى آيهء اول پس از آنكه در آيهء دوم تأكيد شده كه خداوند هيچ نفسى را اعم از مؤمن و كافر جز در محدودهء توانايى خويش مكلف نمىسازد ، پذيرفته نيست ؛ زيرا لفظ « نفس » در آيهء دوم نكره در سياق نفى است كه افادهء عموم مىكند .
8 -
« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ . . . »
« 1 » سيوطى گويد :
به استثناى اين آيه ، آيهاى در سورهء « آل عمران » نيست كه ادعاى نسخ در مورد آن صحيح باشد . گفته شده كه آيهء مذكور با آيهء
« فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ . . . »
« 2 » نسخ شده است . « 3 »
اما به نظر مىرسد كه آيهء مذكور منسوخ نباشد ، زيرا تعارض حقيقى ميان دو آيه قطعى نيست . تقواى الهى آنچنان كه شايستهء تقواى اوست و در آيهء اول بدان امر شده به معناى آن است كه افراد مكلف در حد توان اوامر هدايتبخش خداوند را انجام دهند ، نه فرامينى را كه خارج از استطاعت ايشان است . در تفسير اين آيه آمده است كه شايسته است انسان سر و افكارش و شكم و خوراكش را حفظ كند و مرگ و ابتلا را متذكر باشد . و شكى نيست كه انجام اين امور به توفيق خداوند در حد استطاعت انسان است . بنابراين ،
هامش
( 1 ) . « اى كسانى كه ايمان آوردهايد ، ترس از خداى را چنانكه شايستهء ترس از اوست پيشه كنيد . . . » ( آل عمران : 102 )
( 2 ) . « پس هرچه توانيد از خدا پروا كنيد . . . » ( تغابن : 16 )
( 3 ) . - الدر المنثور ، سيوطى ، ج 1 : 59 و نيز رساله الناسخ و المنسوخ در حاشيهء تفسير الجلالين ، ج 2 : 167 .