شبههء سوم اينكه اگر قرآن متواتر بود ، انكار « بسمله » موجب صدور حكم تكفير مىشد . بدين معنا كه معتقد به قرآنى بودن « بسمله » منكر آن را تكفير مىكرد و منكر قرآنى بودن « بسمله » به كفر معتقد به قرآنى بودن آن حكم مىداد . و بدين ترتيب مسلمانان يكديگر را تكفير مىكردند .
پاسخ : قرآنى بودن « بسمله » آغاز سورهها امرى اجتهادى و مورد اختلاف است ؛ و اعتقاد و انكار اين قبيل امور ، به دليل اجتهادى بودن آنها ، موجب كفر نمىشود . فقط انكار امر دينى متواترى كه ضرورى بودن آن براى دين مشخص است كفر محسوب مىگردد ، در حالى كه قرآنى بودن « بسمله » آغاز سورهها متواتر و ضرورى دين نيست . اما منكر « بسمله » اى كه در داستان نامهء حضرت سليمان ، در سورهء نمل ، آمده است قطعا كافر است . زيرا قرآنى بودن « بسمله » مذكور متواتر و ضرورى دين است و مسلمانان در قرآنى بودن آن هيچ اختلافى ندارند تا به زعم اين معترضان يكديگر را تكفير كنند .
شبههء چهارم اينكه اين استدلال كه وجود انگيزههاى لازم براى نقل متواتر قرآن دليلى بر تواتر آن است با توجه به سنت نبوى نقض مىشود ؛ زيرا سنت نبوى متواتر نيست ، در حالى كه انگيزههاى لازم براى نقل متواتر آن فراهم بوده است ؛ و همانند قرآن مبدأ و اساس احكام است .
پاسخ : اولا ، صرفا مبدأ و اساس احكام بودن موجب فراهم آمدن انگيزههاى نقل قرآن به صورت متواتر نيست . بلكه در كنار اين عامل عوامل ديگرى نظير اعجاز و تحدى و تعبدى بودن تلاوت آن و تبرك به آن در هر عصرى و قرائت آن در نماز و . . . وجود دارد .
در حالى كه در سنت نبوى تمام اين عوامل جمع نيست . و وجود بعضى از اين عوامل در سنت نبوى لزوما انگيزههاى نقل آن را به صورت متواتر فراهم نمىآورد .
ثانيا ، منظور از مبدأ و اساس احكام بودن ، آن اساس يگانهء كاملى است كه جز در قرآن يافت نمىشود . و اين بدان دليل است كه مبدئيت و منشئيت احكام در قرآن هم به لفظ و هم به معناى آن راجع است . اما در مورد معنا مطلب روشن است . در مورد لفظ نيز بايد گفت لفظ قرآن از نظر حكم به اعجاز آن ، ثواب قارى آن ، وعدههاى بزرگ و مواهب عظيم كه براى حافظ آن برشمرده و وعيد و زنهار سخت به كسى كه پس از حفظ آن را فراموش كند و همچنين كسى كه در حال جنابت آن را لمس كند و احكامى از اين قبيل اساس و مبدأ احكام است . در حالى كه لفظ سنت نبوى داراى هيچيك از اين احكام
مناهل العرفان في علوم القرآن (فارسى) — صفحة 539
مساهمون: الشيخ محمد عبد العظيم الزرقاني
ص٥٣٩