آن كار كافى است « 1 » . . .
از تعريف فوق دو مسئله منشعب مىشود :
مسئله اول مسئله تتابع در روزه كفارهء قسم است . بنا بر قولى ، در روزهء كفارهء قسم ، توالى واجب نيست ، هرچند كه ابن مسعود آيه متعلق را با زيادت لفظ « متتابعات » چنين قرائت كرده است : « فصيام ثلاثة أيام متتابعات » لفظ اضافه شده متواتر نيست ، بنابراين ، جزء قرآن محسوب نمىشود . و مىتوان فرض كرد كه ابن مسعود به دليل معتقدات فقهى خويش لفظ مذكور را در آيه بيان داشته است . شايد او به دليل آنكه در روزه كفارهء ظهار به قيد تتابع معتقد است ، در اينجا نيز مطلق را حمل بر مقيد ساخته و به تتابع و توالى روزهء كفارهء قسم معتقد شده است . ابو حنيفه مىگويد تتابع در روزه كفارهء قسم واجب است ، زيرا اگرچه قرآنى بودن آن لفظ ثالث نشده ، حد اقل خبر واحد هست ، و مىدانيم كه عمل به خبر واحد واجب است . استدلال او ضعيف است . زيرا اگر خبر واحدى را كه دليلى بر كذب آن نيست جزيى از قرآن بداند ، يقينا به خطا رفته است « 2 » ، چون بر رسول خدا ( ص ) واجب بود كه آن را چون ديگر آيات قرآن به جماعتى از امت كه سخن آنان بر همگان حجت است ابلاغ دارد . و پيامبر مجاز نبوده است كه آيه را تنها در گوش يك نفر نجوا كند . و اگر لفظ متتابعات را جزء قرآن به شمار نياورد ، در اين صورت هم مىتوان احتمال دارد كه ابن مسعود بنا به دليلى كه او را قانع كرده ، تتابع را در روزهء كفارهء قسم واجب مىدانسته است و احتمال دارد كه تتابع روزهء مذكور خبرى باشد كه او نقل كرده است ؛ بنابراين ، عمل به كلامى كه در خبر بودن آن ترديد است جايز نيست . ما فقط مجازيم بر اساس خبرى عمل كنيم كه
هامش
( 1 ) . غزالى در مطالب فوق به اين حقيقت اشاره دارد كه در امور عرفى و اعتبارى ظن قائم مقام علم مىشود .
لذا در اين گونه موارد براى عمل ، ظن كافى است . اما در امور حقيقى كه امورى واقع و در نفس الامر وجود دارند ظن و گمان حجيتى ندارد و بايد علم و يقين حاصل كرد وى سپس نتيجه مىگيرد كه چون آيه الهى بودن امرى حقيقى است و نه اعتبارى نمىتوان به صرف ظن و گمان آن را پذيرفت . بنابراين در اثبات آيه بودن بايد تواتر را احراز كرد تا علم حاصل شود .
( 2 ) . متن عربى كلام غزالى چنين است : « و هذا ضعيف لأن خبر الواحد لا دليل على كذبه . و هو ان جعله من القرآن فهو خطا قطعا » . احتمالا حرف واو در « و هو » غلط چاپى و زائد باشد در اين صورت عبارت « لا دليل على كذبه » را مىتوان جمله حاليه از لفظ الواحد گرفت و لفظ هو را ضمير منفصل يا عائد بگيريم كه به خبر الواحد بازگردد در اين صورت معنا چنين مىشود : « زيرا خبر واحد در اينجا حالش به گونهاى است كه دليلى بر كذب آن نيست و اگر او آن را جزء قرآن بداند . . . » و نيز احتمال دارد « و هو » به طور كلى اضافى و خطايى باشد كه در استنساخ يا چاپ صورت گرفته است . ( مؤلف )