دركشان از امور حسى فراتر نمىرفت . اما بعد از هجرت و تماس محمد با مردم مدينه كه جامعهاى روشنفكر و اهل فرهنگ بودند ، قرآن از محيط اجتماعى جديد تأثير پذيرفت و از آن ايمان مبتنى بر حس كه دلالت بر بساطت و سادگى داشت فاصله گرفت .
پاسخ : اولا ، بنا بر آنچه قبلا گفتيم ، اهل مكه كه داراى ذوقى سرشار و فضيلت و ذكاوتى بيشتر از اهل مدينه بودند ؛ و آن بخش از قرآن كه خطاب به آنهاست حاوى اسرار و خصوصياتى است كه به جز براى اهل فكر و زبدگان فن بيان قابل درك نيست .
بنابراين ، ادعاى اينكه ميزان درك مردم مكه از محدودهء حسيات تجاوز نمىكرد ، صحت ندارد . در برترى اهل مكه بر ساير قبايل در عصر نزول ، تاريخ بهترين شاهد و عادلترين قاضى است .
ثانيا ، قسم ياد كردن به امور حسى ، مانند روز و شب در قرآن ، بر خلاف آنچه گمان كردهاند ، ناشى از انحطاط جامعهء مكه نيست ، بلكه به سبب رعايت وضع و شرايطى است كه قسم براى آن ياد شده است . و آن سبب اين است كه قرآن درصدد زدودن ناپسندترين عقايد ، يعنى شرك ، از اذهان جامعهء مكه بود . و براى ريشهكن ساختن آن و جانشين كردن عقيدهء ناب توحيد هيچ راهى وجود نداشت مگر آنكه افكار ايشان را بدين امر متوجه سازد كه همه مظاهر هستى شئون و مخلوقات خداوند است و چشمانشان را به روى نعمتهاى فراوانى كه آنها را احاطه كرده است بگشايد ، تا از اين طريق به ايمان به خداوند يكتا رهنمونشان سازد ؛ زيرا از نظر عقلى كسى سزاوار پرستش است كه در خلقت جهان دست داشته باشد :
« أَ فَمَنْ يَخْلُقُ كَمَنْ لا يَخْلُقُ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ
. » « 1 » بنابراين ، ارائهء پارهاى مخلوقات در برابر انظار منكران توحيد ، بعد از آن كه پذيرفتند خالق آنها كسى جز خداوند نيست ، آنان را ناگزير مىسازد عقيده شرك را رها كرده به توحيد آفريدگار گردن نهند . و اين همان هدف ارجمندى بود كه قرآن به بهترين شكل ممكن در قالب طرح نعمتهاى الهى براى تحقق آن كوشيد ، در به كارگيرى اين شيوه با متفطن ساختن ايشان به نعمتها و ذكر و تبيين پى در پى انواع گوناگون آن در كار بستن اين شيوه تا بلنداى قلهء اعجاز پيش رفت . قرآن گاه از خلقت آسمان مىگويد ، گاه از خلقت زمين ؛ زمانى از انسان سخن به ميان مىآورد ، و زمانى ديگر از انواع حيوانات و
هامش
( 1 ) . « آيا آن كه مىآفريند مانند كسى است نمىآفريند ؟ » ( نحل : 17 )