نتوانستند چيزى فراتر يا برابر و يا فروتر اما نزديك به متن معجزه قرآن بياورند . اين در حالى بود كه آنان پيشوايان بلاغت و بيان و نقد سخن بودند و شكست و تحقير را بر نمىتافتند و بر پيروز شدن در ميدان هماوردى با قرآن حريص بودند . آيا اين خود دليل كافى بر آن نيست كه قرآن ، وحى خداوند توانا و مهربان است و نمىتواند كلام محمد و يا هر مخلوق ديگر باشد ؟
مىگويند ناتوانى مردم از آوردن متنى همانند قرآن نظير ناتوانى ايشان از آوردن كلامى همچون كلام نبوى است . بنابراين ، همچنانكه اعتقاد به قدسيت حديث نبوى و كلام خدا بودن آن موجه نيست ، قول به قدسيت قرآن و كلام خدا بودن آن نيز موجه نمىنمايد .
اولا ، هر چند عامهء مردم از ايراد كلامى همچون حديث نبوى ناتواناند ، اما خواص قادر هستند و لو به اندازهء يك سطر از آن بياورند . اگر خواص از آوردن يك سطر همانند خود حديث نبوى عاجزند ، مسلما با كمك و يارى يكديگر خواهند توانست يك سطر شبيه و نزديك به آن عرضه بدارند . و اگر فرض كنيم كه با كمك و يارى يكديگر نيز قادر به چنين كارى نيستند ، همهء جن و انس اگر آنچنانكه قرآن مىفرمايد دست به دست هم دهند ، خواهند توانست چنين كنند . شأن حديث نبوى با معارضان خود چنين است . اما قرآن شأن ديگرى دارد . زيرا هيچكس نه به تنهايى و نه به كمك ديگران ، حتى اگر عالم و آدم بر او گرد آيند ، نمىتواند يك سوره همانند قرآن بياورد . دليل آنكه مىگوييم حديث نبوى برخى از خواص را كه از ديگران ممتازند از آوردن مثل خود عاجز نمىسازد ، آن است كه تفاوت ميان حضرت رسول و بليغان و سخنوران عرب از قبيل تفاوتهايى است كه معمولا ميان مردم و در حدود توان و استعداد بشرى وجود دارد . مانند تفاوت معمول ميان سخن بليغ و بليغتر ، فصيح و فصيحتر ، شيوا شيواتر . تفاوت ميان پيامبر و بليغان و سخنوران امرى شاذّ و خلاف همهء نواميس و قوانين خلقت نيست ، آنگونه كه هيچ سنخيتى ميان كلام بليغ رسول و كلام همهء بليغان وجود نداشته باشد و پيامبر از فطرت شاذّى برخوردار باشد كه هيچ نسبتى با ساير فطرتها جز نسبت تضاد و تناقض ندارد .
هرگز ! مىتوان از دو وجه بطلان اين نظر را به اثبات رساند .
1 . اينكه كسى بتواند مانند پيامبر ( ص ) سخن بگويد هم معقول است و هم قابل وقوع .
زيرا چنانكه همه مىدانند ، طبيعت عام انسان يكسان است ؛ و نيز ميان طبايع شخصى
مناهل العرفان في علوم القرآن (فارسى) — صفحة 1069
مساهمون: الشيخ محمد عبد العظيم الزرقاني
ص١٠٦٩