بسيار است . بنا بر روايات صحيح ، هنگامى كه نزول وحى بر پيامبر آغاز شد ، خديجه او را نزد ورقه برد و پيامبر ماجراى خود را براى او تعريف كرد . ورقه گفت : « آنچه بر تو فرودآمده همان ناموسى است كه خداوند بر موسى نازل كرد . » سپس آرزو كرد اى كاش جوان بود و قدرت و توانى داشت و مىتوانست پيامبر را يارى كند و آن هنگام كه قريش او را از مكه اخراج مىكنند به كمك او مىشتافت . « 1 » در اين روايات صحيح هيچكدام ذكر نشده است كه ورقه به پيامبر موعظهاى كرده باشد ؛ و يا در زمينهء عقايد و تشريع به او درسى آموخته باشد . بر خلاف توهمات ايشان ، در اين روايات هيچ اشارهاى وجود ندارد كه پيامبر نزد ورقه مىرفته است . چرا چنين مىگويند ؟ كدام شخص منصفى وجود دارد كه اين سخن ورقه را بشنود و نفهمد كه او آرزو مىكرد زنده بماند تا در محضر محمد ( ص ) تلمذ كند و سرباز مخلصى باشد كه به هنگام محنت و سختى او را يارى و از او دفاع كند ؟ اما اين جماعت ، علىرغم دلايل روشن ، بدون اندكى تفكر و تأمل راه خويش گرفتهاند و سعى در وارونه نشان دادن حقيقت و القاى اين توهم دارند كه ورقه معلم خصوصى پيامبر بوده و همان كسى است كه محمد دين و قرآنش را از او آموخته است . آيا اين قضاوت ايشان زشت و ناپسند نيست ؟
مىگويند اينكه قرآن بشر را از آوردن متنى همانند خود عاجز ساخته دليل بر قدسيت و كلام خدا بودن آن نيست . شاهد بر اين ادعا آنكه هر اديبى اسلوبى ادبى ويژهء خود دارد كه استعداد ادبى و طبع شخصى خود را در قالب آن مىريزد ، و به دليل اختلاف استعدادها و طبايع اديبان ، محال است اديب ديگرى بتواند اسلوبى همانند آن ارائه كند . پس ، با توجه به اين نكته كه اسلوب هر اديبى اديبان ديگر را ناتوان مىكند و هر اديبى را از تقليد از اسلوب ديگرى عاجز مىسازد ، نمىتوان گفت اين امر موجب قدسيت اسلوبهاى بشرى مىشود و به صرف آن ادعا نمىتوان كرد كه چنين اسلوبى كلام خداست . اينان با چنين استدلالى قرآن را كلام محمد تصور مىكنند و اين نوع اعجاز براى قرآن قايلاند .
هامش
( 1 ) . صحيح البخارى ، كتاب بدء الوحى ، باب 3 و كتاب الانبياء ، باب 21 و كتاب التفسير ، تفسير سورة 96 و كتاب التعبير ، باب 1 ؛ صحيح مسلم ، كتاب الإيمان ، باب 73 : ح 252 .