رسيد . « 1 » و همواره يادش چون نور مىدرخشد و چون گل فضا را عطرآگين مىسازد تا بدانجا كه كليساى كاتوليك پس از مرگش قديس بودن او را تأييد كرد .
به اين شبهه چند پاسخ مىتوان داد :
اول آنكه همان دلايل علمى مذكور در مبحث سوم همين كتاب براى اثبات وحى الهى حقيقى ، و نه توهمات و تخيلات ، به اضافه پاسخهايى كه در همان بحث به شبهات وارد شده بر آن دلايل داده شد را در اينجا نيز مىتوان اقامه و شبهه را بر طرف كرد .
دوم آنكه چهارده دليلى كه به عنوان وجوه اعجاز قرآن در همين مبحث مطرح كرديم ، در صورت تأمل در هر وجه و نگهداشت جانب انصاف ، پاسخ كاملى است به اين شبهه زيرا انسان داراى قوا و مواهب محدود نمىتواند نواميس متعارف و عادى جهان هستى را به هم بريزد ، در حالى كه هريك از وجوه اعجاز قرآن در اين چهارده وجه ، دليلى بر خرق عادت نواميس و قوانين متعارف هستى است ، و جز كسى كه هستى و قوانين آن محكوم اويند و بر همهء عالم و آنچه در آن است سيطره دارد ، هيچكس نه با عقل ظاهر و نه با عقل باطن و نه با الهامات روانى و نه با انفعالات عصبى قادر به خرق آن نيست ، نه محمد و نه غير او .
سوم آنكه كسانى كه دربارهء زندگى اين دوشيزه تحقيق كردهاند مىدانند او از تجزيه و تفرق داخلى كه فرانسه را تكهتكه كرده بود سخت متأثر و خشمگين بود . آنچه را او هر روز در خانوادهاش و در روستاى زادگاهش ، دو مرمى ، مىديد و مىشنيد به اضافهء شايعات خرافاتى كه در زمان او رواج داشت اثر خود را بر جان و مغز و عقلش گذاشته بود . از جمله اين شايعات آن بود كه دوشيزهاى باكره در اين زمان برانگيخته خواهد شد و فرانسه را از شر دشمنش نجات خواهد داد . مضافا بر اينكه او دخترى خيالپرداز بود و در خواب و بيدارى در عالم خيال سير مىكرد . از آغاز نوجوانى دچار توهم شده بود كه امور نامرئى و پنهان را مىبيند و مىشنود ، تا آنجا كه تصور مىكرد براى نجات سرزمينش و بر سر گذاردن تاج فرمانروايى كشورش فراخوانده شده است ؛ و هنگامى كه بورگينيونها به روستاى محل ولادتش تجاوز كردند ، اين تصور در او قوت گرفت و به
هامش
( 1 ) . ژاندارك در ميدان نبرد ، هلاك نشد ؛ بلكه او در دادگاه به جرم الحاد محكوم به سوزاندن در آتش گرديد ، و حكم دربارهاش به اجرا درآمد .