سابعا ملحدانى كه اين شبهه را مطرح كردهاند خود معترضاند كه قرآن تنها اثر تاريخى است كه روح و فضاى حاكم بر زمان خود را به صحيحترين شكل مجسم ساخته است . اگر در اين سخن صادق باشند ، آنان را در قضاوت راجع به اين شبهه به محضر داورى خود قرآن دعوت مىكنيم و از ايشان مىخواهيم و لو يكبار با عقل و انصاف قرآن را بخوانند تا دريابند كه اديان و عالمان دين و كتابهاى آسمان در آن عصر چه وضعى داشتهاند ، و دريابند كه اين جمع نه تنها صلاحيت استادى هدايتگر نداشتهاند ،
هامش
النبوة ، حاكم در المستدرك ، ترمذى در سنن ، ابن كثير در البداية و النهاية ، شيخ صدوق در إكمال الدين و إتمام السفحة و بسيارى از عالمان ديگر اين ماجرا را به اشكال مختلف و گاه متعارض نقل كردهاند . در روايت صدوق ماجراى مذكور سراسر ظهور كرامت و معجزه است . معجزاتى نظير : سايه افكندن ابر بر پيامبر ( ص ) ؛ باريدن باران در صحراى سوزان ؛ پر شدن بركهها از آب زلال ؛ روييدن ميوههاى تابستانى و زمستانى در بيابان بر شاخههاى درخت خشك ؛ سير شدن همه كاروانيان با خوردن غذايى كه حتى يك نفر را نيز كفايت نمىكرد ؛ باريدن باران ميوه از ابر . ( إكمال الدين و إتمام السفحة فى إثبات الرجعة ، شيخ صدوق :
182 - 187 ، الحيدرية - النجف ) . در حالى كه روايت مسعودى خالى از همهء اين معجزات و امور غريب است ( مروج الذهب ، مسعودى ، 1 : 44 ) و در روايت ابن كثير ، از اين همه تنها به سايه افكندن ابر و بركت يافتن طعام اشاره شده است ( البداية و النهاية ، ابن كثير 7 : 286 ) . ثانيا ، در روايت مسعودى آمده است كه ابو طالب به سفارش بحيراى راهب ، از بيم آنكه يهود به محمد گزندى برسانند ، وى را ( كه در آن زمان حدود دوازده سال داشت ) به همراه ابو بكر و بلال به مكه بازگرداند . در حالى كه ابو بكر در آن زمان 9 سال داشت ، و بلال هنوز به دنيا نيامده بود . علاوه بر اين ، چگونه ابو طالب كه نگران جان محمد است او را همراه كودكى كوچكتر از وى مىكند تا فاصله پرخطر و صحراى سوزان را طى كنند و به مكه بازگرداند ؟
ثالثا ، طبق روايات مذكور ، در كاروان تجارى قريش جز ابو طالب و محمد ، يكصد و هفتاد تن ديگر نيز حضور داشتند ، و در شام نيز راهبان مسيحى با شنيدن معجزات مذكور از محمد ( ص ) و مشاهده نورى كه از وى ساطع مىشد براى تبرك و ديدار وى هجوم مىآوردند ؛ لذا علىالقاعده مىبايست اين ماجراى عجيب از طرق مختلف نقل مىشد ، در حالى كه ناقل آن جز چند تن ، كه برخى از آنها نظير ابو موسى اشعرى اساسا شاهد ماجرا نبودهاند ، نيستند . رابعا ، اگر يكصد و هفتاد تن از بزرگان و مردان قريش كه در كاروان حضور داشتند و شاهد معجزات و كرامات مذكور بودند ، چرا پس از بعثت هيچيك به وى ايمان نياوردند ؟ و چرا پيامبر ( ص ) حتى يكبار نيز براى اثبات نبوت خويش به آن معجزات استناد نكرد ؟ به ويژه آنكه در برخى از روايات كه از سفر دوم پيامبر ( ص ) حكايت مىكند ، آمده است كه ابو المويهب راهب به هنگام استقبال از كاروانيان ، پيامبر را كه در آن زمان در سنين جوانى بود ديد و از ايشان دربارهء حالات آن حضرت پرسيد . كاروانيان پاسخ گفتند كه وى در ميان ما جوانى يتيم و گمنام است ؛ و در اين سفر اجير زنى به نام خديجه است . راهب در مقابل ، ايشان را از نبوت آن حضرت خبر مىدهد ( إكمال الدين ، 184 )