تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 598

مساهمون:

ص٥٩٨
اين مردم ، و او را بسيار دوست مىدارم ، و او از من كراهت دارد ، و از صحبت من دورى مىكند ، اى پادشاه موافق حق ميان من و اين مرد حكم كن ، و چون پادشاه آن زن را با نهايت حسن و جمال مشاهده نمود بسيار پسنديد او را ، و فريفتهء او شد ، آن مرد را به خلوت طلبيد ، و گفت : اگر تو اين زن را نمىخواهى به من واگذار كه من بسيار فريفته و عاشق او شده‌ام . گفت : هرگاه پادشاه را ميل صحبت او هست من دست از او برمىدارم ، و الحق لياقت صحبت پادشاه دارد ، و چنين زنى مناسب پادشاهان است ، و امثال ما مردم فقير قابل او نيستيم ، پادشاه او را به خانه برد ، و شب با او عيش كرد ، و چون سحر پادشاه به خواب رفت غول او را پاره‌پاره كرد ، و گوشت او را به جزيره برده ميان ياران خود قسمت كرد ، اى پادشاه گمان ندارى كسى را كه چنين حالى را داند بار ديگر به آن وضع برگردد ، و خود را گرفتار آن غولان كند ؟ پادشاه گفت : نه ، چون آن پسر اين سخن را از پسر پادشاه شنيد گفت : من از تو جدا نمىشوم ، و اين دختر را نمىخواهم . پس هر دو از نزد پادشاه مرخّص شدند و بيرون آمدند ، و پيوسته عبادت حق‌تعالى مىكردند ، و در اطراف زمين سياحت مىنمودند ، و از احوال جهان عبرت مىگرفتند ، تا آنكه حق‌تعالى به وسيلهء ايشان گروه بسيار را به راه دين هدايت فرمود ، و درجهء آن پسر بسيار بلند شد ، و آوازه علم و عبادت و زهد و ورع و كمالات او در آفاق عالم منتشر شد . پس به فكر پدر خود افتاد كه او را از گمراهى نجات بخشد ، رسولى به نزد پدر خود فرستاد ، چون رسول به نزد پدرش آمد گفت : فرزندت سلامت مىرساند كه حق‌تعالى ما را به دين حق هدايت فرموده ، و ما به توفيق الهى گروه بسيار را به راه حق درآورده‌ايم ، و به بندگى الهى راهنمائى كرده‌ايم ، سزاوار نيست كه تو در اين
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 598 | العلامة المجلسي / السيد مهدي الرجائي