بودند و نظر مىكردند ، پس غول ماده نزديك آن مرد آمد ، او را ديد عاشق او شد ، او را به نكاح خود درآورد و با او صحبت داشت تا صبح ، و چون صبح شد آن مرد را كشت ، و قسمت كرد اعضاى او را ميان ياران و مصاحبان خود .
و بعد از زمانى كه مثل اين واقعه رو داد شخص ديگر را گذار به آن جزيره افتاد ، و دختر پادشاه غولان عاشق او شد ، او را برد در آن شب تا صبح او را تكليف مباشرت مىنمود ، آن مرد چون از واقعهء آن مرد سابق خبر داشت تا صبح از ترس خواب نمىكرد ، و چون صبح شد آن غول به تهيّهء قتل برخاست ، آن مرد گريخت و خود را به ساحل رسانيد ، اتّفاقا كشتى در كنار آن جزيره حاضر شد ، پس فرياد زد اهل كشتى را و به ايشان استغاثه نمود ، ايشان بر او رحم كردند ، و او را سوار كشتى كردند با خود بردند ، و به اهلش رسانيدند ، و چون صبح شد غولان به جانب آن غول آمدند پرسيدند چه شد آن مردى كه با او شب به روز آوردى ؟ گفت : از من گريخت ، غولان تكذيب او نمودند ، و گفتند : البتّه او را تنها خوردهاى و به ما حصّه ندادهاى ، ما تو را در عوض او مىكشيم اگر او را حاضر نسازى نزد ما .
آن غول به ناچار بر روى آب سفر كرد تا به خانهء آن مرد آمد و به نزد او نشست ، و گفت : اين سفر تو چگونه گذشت ؟ گفت : در اين سفر بلاى عظيمى رو داد ، و حقتعالى به فضل خود مرا از آن نجات بخشيد و قصّهء غولان را به او نقل كرد ، آن غول گفت : اكنون به يقين از ايشان خلاص شدهاى و خاطر جمع كردهاى ؟ گفت :
بلى ، گفت : من همان غولم كه شب نزد من بودى ، و آمدهام تو را ببرم ، آن مرد شروع به تضرّع و استغاثه كرد ، و آن غول را سوگند داد كه از كشتن من بگذر ، من به عوض خود تو را به كسى دلالت مىكنم كه به از من باشد ، آن غول بر او رحم كرد ، و التماسش را قبول كرد ، و با يكديگر به خانهء پادشاه رفتند .
غول گفت : اى پادشاه سخن مرا بشنو ، و ماين من و اين مرد حكم كن ، من زن
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 597
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٩٧