و چون پسر پادشاه در آن منزل قرار گرفت ، متاعهاى خود را گشود ، و غلامان خود را امر فرمود كه با مردم مشغول خريد و فروش شوند ، و در سودا و معامله با ايشان مساهله نمايند ، و متاعها را به قيمت ارزان به ايشان فروشند ، و چون همگى مردم آن شهر به معامله مشغول شدند ، پسر پادشاه ايشان را غافل كرد و به تنهائى به شهر درآمد ، و زندان برادر خود را دانسته بود به نزد آن زندان آمد ، و سنگريزهاى برداشت در آن زندان افكند كه معلوم نمايد برادرش حيات دارد يا نه ، چون سنگريزه بر او خورد فرياد برآورد و گفت : مرا كشتى .
پس زندانبانان بر سر او جمع شدند ، و پرسيدند چرا فرياد كردى ، و تو را چه پيشآمد كه چنين فزع نمودى ، و در اين مدّتها ما تو را عذابها و سياستهاى عظيم كرديم ، و مردم بر تو سنگهاى گران انداختند جزع نكردى ، و به فرياد نيامدى ، اكنون از سنگريزهء اين مرد چرا به فرياد آمدى ؟ گفت : آنها بيگانه بودند مرا نمىشناختند اين مرد آشنا مىنمايد ، پس برادرش به منزل خود برگشت ، و به مردم شهر گفت : فردا نيز بيائيد متاعى براى شما بگشايم كه هرگز مثل آن نديده باشيد ، چون روز ديگر شد تمام مردم شهر به سوى آن شتافتند براى سودا ، پس فرمود :
متاعهايش را براى ايشان گشودند ، و سازندهها و نوازندهها و بازيگران و لعبتبازان و ارباب طرب و اصحاب لهو و لعب را فرمود كه هريك به شيوهاى مردم را مشغول خود كنند .
چون ديد مردم همگى مشغول خريد و سودا و عيش و تماشا شدند ، به مثل روز گذشته عمل نموده مخفى به شهر درآمد ، و به زندان برادر داخل شد ، و زنجيرهاى او را بريد ، و گفت : غم مخور كه تو را مداوا مىكنم ، و جراحتهاى تو را مرهم مىگذارم ، و او را برگرفته از شهر بيرون آورد ، و بر جراحتهاى او مرهم گذاشت ، و چون اندكى به اصلاح آمد و قدرت حركت بهم رسانيد ، او را بر سر راه آورد و گفت :
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 595
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٩٥