برو از اين راه كه به دريا مىرسى كشتى مهيّا كردهام براى تو بر آن كشتى بنشين ، و به جانب وطن خود روانه شو .
و چون آن برادر محبوس قدرى راه آمد ، به طالع منحوس خود راه را گم كرد ، و در چاهى درافتاد كه در آن چاه اژدهاى عظيمى بود ، و در آن چاه درختى بود ، چون نظر به آن درخت افكند ديد بر سر درخت دوازده غول مأوا دارند ، و بر ساق درخت دوازده شمشير برهنه تعبيه كردهاند ، و مىبايست بر آن درخت بالا رود تا از چاه و اژدها خلاصى يابد ، پس سعى بسيار كرد به انواع حيلهها از ساق آن درخت بالا رفت ، و خود را به شاخى از شاخهاى آن درخت رسانيد ، و به صد افسون از آن غولان خلاصى يافت ، و چون به دريا رسيد بر كشتى سوار شده ، و به خانهء خود رفت ، خدا عمر تو را دراز كند اى پادشاه گمان دارى كه چنين كسى ديگر به اختيار خود به چنين جائى برگردد ، و خود را به چنين مهلكه بيفكند ؟ پادشاه گفت : نه ، جوان گفت : حال من نيز مثل حال آن جوانى است كه حالش را شنيدى ، پس پادشاه و زن و دختر همگى از قبول آن جوان مأيوس شدند .
در اين حال پسرى كه رفيق پسر پادشاه شده بود به نزد پسر پادشاه آمد ، و سر در گوش او گذاشت و گفت : هرگاه تو آن دختر را قبول نمىفرمائى ، التماس دارم كه براى من خواستگارى نمائى ، شايد به نكاح من درآورند ، پسر پادشاه به پادشاه گفت : رفيق من مىگويد اگر پادشاه مصلحت مىداند اين سايهء مرحمت را بر سر من افكنده ، و دختر خود را به عقد من درآورد .
ولى مثل اين رفيق من به آن مثل مىنمايد كه : مردى رفيق جمعى شده بود ، پس همگى به كشتى نشستند ، و كشتى را روانه كردند ، چون پارهاى راه رفتند ، كشتى ايشان شكست نزديك جزيرهاى كه در آنجا غولان بسيار بودند ، و رفيقان آن مرد همگى غرق شدند ، و دريا او را به آن جزيره افكند ، و آن غولان بر دريا مشرف شده
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 596
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٩٦