آمد و پياده به راه افتاد ، و زير اسب او را مىكشيد و به آواز بلند مىگريست و بىتابى مىكرد ، و مىگفت به چه رو پدر و مادر تو را ببينم ، و چه جواب به ايشان بگويم ، آيا به چه عذاب مرا سياست كنند ؟ و به چه خوارى مرا بكشند ، و تو چگونه طاقت سختى و مشقّت و آزار خواهى داشت كه هرگز به آن عادت نكردهاى ، و چگونه بر وحشت و تنهائى صبر خواهى كرد كه يك روز تنها نبودهاى و بدن نازك تو چون تاب گرسنگى و تشنگى و بر روى خاك و كلوخ خوابيدن خواهد داشت .
پس يوذاسف او را ساكت كرد ، و تسلّى داد ، و اسب و كمربند خود را به او بخشيد ، وزير بر پاى يوذاسف افتاد ، و پاهايش را مىبوسيد و مىگفت : اى سيّد و آقاى من مرا مگذار و با خود ببر به هرجا كه مىروى ؛ زيرا مرا بعد از تو كرامتى و حرمتى در ميان اين قوم نخواهد بود ، و اگر مرا بگذارى و با خود نبرى به صحراها خواهم رفت ، و هرگز به خانه نخواهم رفت كه آدمى در آنجا باشد .
بار ديگر يوذاسف او را دلدارى نمود ، و تسلّى فرمود و گفت : بدى به خاطر خود راه مده كه انشاء اللّه ضررى به تو نخواهد رسيد ، و به غير خير و خوبى نخواهى ديد ، و من كسى به نزد پادشاه خواهم فرستاد ، و سفارش تو را به او پيغام خواهم كرد كه تو را گرامى دارد ، و با تو نيكى و احسان نمايد .
پس يوذاسف جامههاى پادشاهى را از بر خود كند ، و به وزير بخشيد ، و گفت :
جامههاى مرا بپوش ، و به او داد ياقوت گرانبهائى را كه بسيار باارزش بود ، و به وزير گفت : اسباب و مركب و لباس مرا بردار و به نزد پادشاه رو ، و چون برسى او را از روى تعظيم سجده كن ، و اين ياقوت را به او بده ، و سلام مرا به او و همگى امرا و اشراف برسان ، و بگو به پدرم كه چون من در حال دنياى فانى و آخرت باقى نظر كردم ، و در ميان آنها متردّد شدم در باقى رغبت كردم ، و فانى را ترك كردم ، و چون
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 601
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٠١