تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 594

مساهمون:

ص٥٩٤
گفت : نه ، گفت : حال من همين حال است . پس دختر به پدر خود گفت : مرا رخصت فرما كه بيرون آيم با او سخن گويم ؛ زيرا اگر ببيند كه حق‌تعالى چه مرتبه‌اى از حسن و نيكوئى و زيبائى به من عطا فرموده است البتّه بىاختيار قبول خواستگارى من خواهد كرد ، پادشاه به آن جوان گفت : دختر من مىخواهد به حضور تو آيد و بىحجاب با تو سخن گويد ، و تا امروز در برابر كسى نيامده ، و با بيگانه سخن نگفته ، آن جوان گفت : اگر خواهد بيايد ، پس دختر با نهايت حسن و جمال و غنج و دلال از پرده بيرون خراميد ، و به آن پسر گفت : آيا هرگز كسى مثل من ديده‌اى در نيكوئى و خوشروئى و بهجت و نضارت و حسن و طراوت ، و من تو را پسنديده‌ام ، و محبّت تو را به جان خريده‌ام ، با من جفا مكن ، و چون منى را به فراق خود مبتلا مكن ، جوان رو به پادشاه كرد ، و گفت : مىخواهى براى تو مثلى بيان كنم كه شاهد حال من باشد ؟ پادشاه گفت : بلى . جوان گفت : نقل كرده‌اند پادشاهى بود و دو پسر داشت ، پس اين پادشاه را با پادشاه ديگر محاربه‌اى رو داد ، و در حرب‌گاه يكى از آن دو پسر اسير پادشاه ديگر شد ، پس فرمود كه : آن پسر را در خانه‌اى حبس كردند ، و حكم كرد كه هركه بر او بگذرد سنگى بر او زند ، و آن پسر بر اين حال مدّتى در حبس ماند پس برادر آن پسر به پدر خود گفت : رخصت ده مرا كه بروم به جانب برادر خود شايد به حيله‌اى او را خلاص كنم ، پادشاه گفت : برو و آنچه خواهى از اموال و امتعه و اسبان با خود بردار ، و تهيّهء سفر خود را درست كن ، و اسبان و امتعهء بسيار و زنان خواننده و نوازندهء بىشمار با خود برداشت ، و متوجّه ملك آن پادشاه شد ، و چون به نزديك شهر آن پادشاه رسيد ، پادشاه از قدوم او باخبر شد ، و مردم شهر را امر كرد كه او را استقبال نمايند ، و در بيرون شهر منزلى مناسب براى او تعيين فرمود .