تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 593

مساهمون:

ص٥٩٣
پس پادشاه به جانب زن التفات نمود و گفت : نگفتم اين جوان به آنچه شما مىخواهيد رغبت نمىنمايد ، مادر دختر گفت : اوصاف و كمال دختر مرا چنانچه بايد براى او بيان نفرمودى ، و به اين سبب به او رغبت ننمود ، اگر رخصت مىفرمائى من بيرون آيم و با او سخن بگويم ، پادشاه به آن پسر گفت : زن من مىخواهد نزد تو آيد و با تو سخن بگويد ، تا امروز او به حضور كسى نيامده و با كسى سخن نگفته است ، پسر گفت : اگر خواهيد بيايد ، پس زن بيرون آمد و نشست ، و گفت : از اين معامله ابا مكن كه حق‌تعالى خير فراوان و نعمت بىپايان به سوى تو فرستاده ، و ردّ چنين نعمتى سزاوار نيست ، قبول كن كه دختر خود را به عقد تو درآورم به درستى كه اگر ببينى كه پروردگار چه بهره‌اى از حسن و جمال و زيبائى و رعنائى و كمال به او كرامت فرموده قدر اين نعمت را خواهى دانست ، و اگر او را اختيار نمائى محسود عالميان خواهى شد . پسر رو به پادشاه كرد ، و گفت : مىخواهى براى اين حال مثلى بيان كنم ؟ پادشاه گفت : بلى ، آن جوان گفت : جمعى از دزدان با يكديگر اتّفاق كردند كه به خزانهء پادشاه روند به دزدى ، پس نقبى زدند و از زير ديوار خزانه داخل شدند ، متاعها ديدند كه هرگز نديده بودند ، و در ميان آنها سبوى بزرگى بود از طلا ، و مهرى از طلا بر آن زده بودند ، به يكديگر گفتند : در متاعهاى اين خزانه از اين سبو بهتر چيزى نيست ، از طلا ساخته‌اند و مهر طلا بر آن زده‌اند ، و آنچه در اين سبو است البتّه از ساير امتعهء اين خزانه بهتر خواهد بود ، پس آن سبوى طلا را برگرفتند و بردند به نيستانى ، و همگى همراه بودند كه مبادا بعضى خيانت كنند ، پس چون در آن سبو را گشودند چند افعى كشنده در آن سبو بود بر آن جماعت حمله كردند و همگى را كشتند ، خدا تو را عمر دهد اى پادشاه گمان دارى كسى كه احوال آن جماعت را شنيده باشد ، و حال آن سبو را داند ، ديگر بر سر آن سبو برود ؟ پادشاه