دوستان داشت ، روزى آن مصاحبان طعامى مهيّا كردند ، و پسر پادشاه را به ضيافت طلبيدند ، چون به مجلس ايشان درآمد به شراب خوردن مشغول شدند ، تا آنكه همگى مست شدند و افتادند ، پسر پادشاه نصف شب از خواب بيدار شد ، و هواى خانهء خود بر سرش افتاد ، و بيرون آمد كه به خانهء خود بازگردد ، و هيچيك از آن مصاحبان را بيدار نكرد ، و مستانه به راه مىآمد ، در عرض راه گذارش بر قبرى افتاد ، و در عالم مستى و بيهوشى چنين به نظرش آمد كه آن خانهء اوست ، پس به آن قبر داخل شد ، و گند مرده به مشامش رسيد ، از غايت بىهوشى و بىخبرى گمان كرد بوهاى خوشى است كه در خانه براى او مهيّا كردهاند ، و استخوانهاى پوسيدهاى كه در آن قبر به نظرش آمد ، گمان كرد كه فرشهاى بزرگانه است كه در منزل براى او گستردهاند ، و ديد كه مردهاى تازه در آن دفن كردهاند و متعفّن گرديده ، چنان به خيالش رسيد كه معشوقهء اوست ، دست به گردنش درآورد ، و تمام شب او را مىبوسيد ، و با او بازى مىكرد .
چون صبح شد و به هوش بازآمد و نظر كرد ، دست خود را در گردن مردهء گنديده ديد ، و جامههاى خود را به انواع كثافات و چرك و خونآلوده يافت ، و از گند بىتاب شد ، و از آن حال دهشت عظيم به هم رسانيد ، بيرون آمد با نهايت بدحالى متوجّه خانهء خود شد ، و از شرمندگى و انفعال آن حال ناخوش خود را از مردم پنهان مىكرد ، تا به خانهء خود رسيد ، و بسى شاد شد كه كسى او را بر آن حال مشاهده نكرد ، پس جامههاى خود را افكند ، و خود را پاكيزه گردانيد ، و جامههاى نو پوشيد ، و به بوهاى خوش خود را خوشبو كرد ، خدا تو را عمر دهد اى پادشاه گمان دارى كسى كه چنين حالى بر او گذشته باشد ، ديگر به اختيار خود به آن قبر به چنين حالى مىرود ، و چنين حالى را اختيار مىنمايد ؟ پادشاه گفت : نه ، گفت :
حال من نيز مثل حال آن پسر پادشاه است .
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 592
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٩٢