يوذاسف گفت : اى حكيم مرا خبر ده از چگونگى خوراك خود .
بلوهر گفت : حكما نقل كردهاند پادشاهى بود با ممالك وسيع و لشكر بسيار و مال بىشمار ، و براى زيادتى ملك و مال متوجّه جنگ و قتال شد با پادشاه ديگر ، و با جميع لشكر و اسباب و اسلحه و اموال و زنان و فرزندان به جانب ملك آن پادشاه روان شد ، و بعد از انعقاد معركهء قتال پادشاه مخالف بر او ظفر يافت ، و بسيارى از ايشان را كشتند ، و پادشاه با بقيّهء لشكر منهزم شدند ، و با زن و فرزندان مىگريخت ، تا چون شب درآمد در نيستانى كه در كنار نهرى بود با عيال خود پنهان شد ، و اسبان خود را رها كرد مبادا به آواز اسبان دشمن بر مكان ايشان مطّلع گردد ، و شب با نهايت خوف در نيستان به سر بردند ، و هر لحظه صداى سمّ اسبان دشمن به گوش ايشان مىرسيد ، و موجب زيادتى خوف ايشان مىشد .
و چون صبح شد در آنجا محصور ماند ، و بيرون نمىتوانست آمد ؛ زيرا كه عبور از آن نهر ممكن نبود ، و از ترس دشمن به جانب صحرا بيرون نمىتوانست آمد ، پس او و عيالش در آنجاى تنگ ماندند با نهايت مشقّت از سرما و گرسنگى ، و طعامى و توشهاى با خود نداشتند ، و فرزندان خود او از سرما و گرسنگى مىگريستند ، و دو روز به اين حال ماندند ، تا آنكه يكى از فرزندان او از اين شدّت هلاك شد او را در آب انداختند ، و يك روز ديگر بر آن حال گذشت پادشاه به زن خود گفت : ما همه مشرف بر هلاك شدهايم ، اگر بعضى از ما بميرد و بعضى بماند بهتر است از اينكه همه بميريم ، مرا به خاطر رسيده كه يكى از اين طفلان را بكشيم ، و او را قوت خود و باقى اطفال كنيم تا آنكه خدا ما را از اين بليّه نجات بخشد ، و اگر اين امر را تأخير اندازيم طفلان ما لاغر مىشوند ، كه از گوشت ايشان سير نتوان شد ، و چندان ضعيف شويم كه اگر فرجى رو دهد از غايت ضعف طاقت حركت نداشته باشيم ، پس آن زن رأى پادشاه را پسنديد ، و يكى از فرزندان خود را
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 533
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٣٣