پس بلوهر گفت : رفيق اوّل مال است ، و رفيق دوّم اهل و فرزندان است ، و رفيق سوّم عمل صالح است .
يوذاسف گفت : اين سخنى است حق و ظاهر ، پس مثلى ديگر بفرما براى دنيا كه فريب آن را خوردهاند ، و دل بدان بستهاند .
بلوهر گفت : شهرى بود كه عادت مردم آن شهر آن بود مرد غريبى را كه از احوال ايشان اطّلاع نداشت پيدا مىكردند ، و بر خود يك سال پادشاه و فرمانروا مىكردند ، و آن مرد چون بر احوال ايشان مطّلع نبود گمان مىبرد هميشه پادشاه ايشان خواهد بود ، چون يك سال مىگذشت او را از شهر خود عريان و دست خالى و بىچيز بدر مىكردند ، و به بلا و مشقّتى مبتلا مىشد كه هرگز به خاطرش خطور نكرده بود ، و پادشاهى در آن مدّت موجب و بال و اندوه و مصيبت او مىگردد ، پس اهل آن شهر در يك سال مرد غريبى را بر خود امير و پادشاه كردند .
آن مرد به فراستى كه داشت ديد كه در ميان ايشان بىگانه و غريب است ، به اين سبب به ايشان انس نمىگرفت ، و طلب نمود مردى را كه از مردم شهر خودش بود ، و از احوال اهل آن شهر باخبر بود ، و در باب معاملهء خود با اهل آن شهر به او مصلحت كرد ، آن مرد گفت : بعد از يك سال تو را از اين شهر بيرون خواهند كرد ، و به فلان مكان خواهند فرستاد ، صلاح تو آن است كه آنچه مىتوانى و استطاعت دارى از اموال و اسباب خود در اين عرض سال بيرون فرستى به آن مكان كه تو را بعد از سال به آنجا خواهند فرستاد ، كه چون به آنجا روى اسباب عيش و رفاهيّت تو مهيّا باشد ، و هميشه در راحت و نعمت باشى ، پس پادشاه به فرمودهء آن شخص عمل نمود ، و چون سال بگذشت ، و او را از شهر بيرون كردند ، از اموال خود منتفع شد ، و به عيش و نعمت روزگار مىگذرانيد .
پس بلوهر گفت : اى پسر پادشاه من امّيدوارم كه تو آن مردى باشى كه به غريبان
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 529
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٢٩