تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 527

مساهمون:

ص٥٢٧
و آن چهار افعى اخلاط چهارگونه‌اند كه به منزلهء زهرهاى كشنده‌اند از سودا و صفرا و بلغم و خون ، كه نمىداند آدمى در چه وقت به هيجان مىآيند كه صاحب خود را هلاك كنند ، و آن اژدها مرگ است كه منتظر است ، و پيوسته در طلب آدمى است ، و آن عسل كه او فريفتهء آن شده بود و از همه چيز او را غافل كرده بود لذّتها و خواهشها و نعمتها و عيشهاى دنياست ، از لذّت خوردن و آشاميدن و بوئيدن و ديدن و شنيدن و لمس كردن . يوذاسف گفت : اين مثل بسيار عجب است ، و بسى مطابق است با احوال دنيا ، ديگر مثلى بفرما براى دنيا و اهل آنكه فريب آن را خورده‌اند ، و سهل و حقير مىشمارند در دنيا چيزى چند را كه به ايشان نفع مىبخشد . بلوهر گفت : نقل كرده‌اند مردى را سه رفيق بود كه آن مرد يكى از ايشان را برگزيده بود بر جميع مردم ، و براى خاطر او مرتكب سختيها و شدّتهاى بسيار مىشد ، و براى او خود را به مهلكه‌ها مىانداخت ، و شب و روز در كار او مشغول بود ، و رفيق دوّم در منزلت نزد او از اوّل پست‌تر بود ، امّا دوست مىداشت او را ، و ملاطفت مىفرمود به او ، و خدمت و اطاعت او مىنمود ، و هرگز از او غافل نبود ، امّا رفيق سيّم را جفا مىكرد ، و حقير مىشمرد ، و بر خاطرش گران بود ، و آن رفيق از ثروت و مال بهره‌اى نداشت مگر اندكى ، ناگاه آن مرد را واقعه‌اى رود داد كه محتاج به اعانت رفيقان شد ، و ميران غضب پادشاه دررسيدند كه او را به حضور پادشاه برند . آن مرد پناه برد به رفيق اوّل ، و گفت : مىدانى كه من تو را چگونه برگزيده بودم ، و همگى اوقات خود را صرف تو مىنمودم ، امروز روزى است كه مرا احتياج به تو افتاده است ، چه ممد از تو به من مىتواند رسيد ؟ رفيق گفت : من مصاحب تو نيستم ، و مرا مصاحبان ديگر هستند كه گرفتار ايشانم ، و امروز ايشان سزاوارترند به