به در خانهء پادشاه روى ، پادشاه تو را خواهد طلبيد ، و از علّت اين فعل از تو مىپرسد ، جواب بگو همان چيزى است كه ديروز مرا به آن مىخواندى ، و سزاوار نيست كسى چيزى را براى دوست و مصاحب خود بپسندد ، و خود با آن موافقت ننمايد ، و بر مشقّت آن امر صبر نكند ، گمان من آن است كه آنچه ديروز به او دعوت نمودى محض خير و صلاح است ، و بهتر است از اين حالى كه داريم ، اى پادشاه من مهيّا شدهام هروقت اراده مىفرمائى برخيز كه متوجّه آن كار شويم .
پس وزير به فرمودهء آن مرد عمل نمود ، و بهسبب آن از دل پادشاه بدر رفت آنچه به او گمان برده بود ، پس پادشاه امر فرمود كه جميع عبّاد را از بلاد او بيرون كنند ، و وعيد كشتن نمود ايشان را ، و همگى گريختند و مخفى شدند .
پس پادشاه روزى به عزم شكار بيرون رفت ، چشمش بر دو شخص افتاد از دور ، امر به احضار ايشان فرمود ، چون بياوردند ايشان را دو عابد بودند ، به ايشان گفت :
چرا از بلاد من بيرون نرفتهايد ؟ گفتند : رسولان تو امر تو را به ما رسانيدند ، و اينك ما عزم بيرون رفتن داريم ، پادشاه گفت : چرا پياده مىرويد ؟ ايشان گفتند : ما مردم ضعيفيم و چهارپا و توشه نداريم ، و به اين سبب دير از ملك تو بيرون رفتهايم ، پادشاه گفت : كسى كه از مرگ مىترسد چنين شتاب مىكند در بيرون رفتن بىتوشه و مركب ، ايشان گفتند : از مرگ نمىترسيم بلكه سرور و روشنى چشم ما در مرگ است ، پادشاه گفت : چگونه از مرگ نمىترسيد و حال آنكه خود مىگوئيد :
رسولان تو آمدند ، و وعدهء كشتن به ما دادند ، و ما اينك در عزم بيرون رفتيم ، همين است گريختن از مرگ ، ايشان گفتند : گريختن ما از مرگ نه از ترس مرگ است ، گمان مبر كه ما از تو مىترسيم ، و ليكن از آن مىگريزيم كه مبادا خود به دست خود خود را به كشتن دهيم ، و نزد خدا معاقب گرديم .
پس پادشاه در غضب شد و فرمود : آن دو عابد را به آتش سوختند ، و امر كرد به
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 516
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥١٦