تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 518

مساهمون:

ص٥١٨
او بپرسد باز انديشه كرد كه البتّه اين امر از جانب پدر من است ، و او مرا بر اين سر مطلع نخواهد كرد ، پس بايد از كسى معلوم كنم كه امّيد استكشاف اين امر از او داشته باشم ، و در خدمت او مردى بود كه از ساير خدمت‌كاران مهربانتر بود نسبت به او ، و پسر پادشاه به او انس زياده از ديگران داشت ، و امّيد داشت كه اين خبر از او معلوم كند . پس ملاطفت و مهربانى را نسبت به او زياده كرد ، و شبى از شبها با نهايت هموارى و ملايمت با او آغاز سخن گفتن كرد ، و گفت : تو مرا به منزلهء پدرى ، و مخصوص‌ترين مردمى به من ، و بعد از آن سخن را گاه از روى تطميع و گاه از تهديد مىگفت ، تا آنكه گفت : گمان من آن است كه پادشاهى بعد از پدر به من تعلّق خواهد داشت ، و در آن حال تو نزد من يكى از دو حال خواهى داشت ، يا منزلت و قرب تو نزد من از همه كس بيشتر خواهد بود ، يا بدحال‌ترين مردم خواهى بود نزد من ، آن مرد گفت : بچه سبب من خوف اين داشته باشم كه بدترين مردم باشم نزد تو ؟ گفت : اگر چيزى از تو بپرسم و حقيقت آن را به من نگوئى ، و از ديگران معلوم من شود ، به بدترين عقابها كه بر آن قادر باشم از تو انتقام بكشم ، آن مرد آثار صدق از فحاوى كلام پسر پادشاه استنباط نمود ، و يافت كه وفا به وعدهء خود خواهد نمود ، پس حقيقت حال را تمام از گفتهء منجّمان ، و سبب منع كردن پدر او را از بيرون رفتن و از مردم بيگانه نزد او آمدن عرض نمود ، پسر پادشاه او را شكر فرمود و تحسين نمود ، و اين سر را اخفا كرد . تا روزى كه پدر نزد او آمد ، گفت : اى پدر اگر چه من كودكم ، امّا به تحقيق مىدانم و مىبينم خود را و اختلاف احوال خود را ، و مىدانم پيوسته در اينجا نخواهم ماند ، و تو نيز بر اين منوال پايدار نخواهى ماند ، زود باشد كه روزگار تو را از خود بگرداند ، پس اگر مراد تو اين است كه امر فنا و زوال و نيستى را از من مخفى