فرمود ، و سفارش نمود به ايشان كه در ميان خود سخن مرگ و آخرت و اندوه و مرض و فنا و زوال مذكور نسازند ، تا آنكه زبان ايشان به ترك اين سخنان معتاد شود ، و اين معانى از خاطر ايشان محو گردد ، و امر كرد ايشان را كه چون آن پسر به حدّ تميز رسد از اين باب سخنان نزد او نگويند كه مبادا در دل او تأثير كند ، و به امور دين و عبادت راغب گردد ، و مبالغهء تمام در اجتناب از اين قسم سخنان به خدمتكاران نمود ، تا به حدّى كه هريك را به ديگرى جاسوس و نگهبان كرد ، و در آن هنگام خشم پادشاه بر اهل دين و عبادت زياده گرديد از ترس آنكه مبادا پسر او را به جانب خود راغب گردانند .
و آن پادشاه را وزيرى بود كه جميع تدابير سلطنت را متحمّل گرديده بود ، و با او خيانت نمىكرد ، و بر خيرخواهى او هيچچيز اختيار نمىنمود ، و در هيچ امرى از امور او سستى و تكاهل نمىورزيد ، و هيچ كارى از كارهاى او را ضايع و مهمل نمىگذاشت ، و با اين حال مرد لطيف الطبع خوشزبانى بود ، و به خير و خوبى معروف ، و همگى رعيّت از او خشنود بودند ، و او را دوست مىداشتند ، و ليكن مقرّبان پادشاه حسد او را مىبردند ، و بر او تفوّق مىطلبيدند ، و قرب و منزلت او نزد پادشاه بر طبع ايشان گران بود .
روزى از روزها پادشاه به عزم شكار بيرون رفت ، و آن وزير در خدمت او بود ، پس وزير در ميان درّهاى به مردى رسيد كه زمينگير شده ، و در پاى درختى افتاده بود ، و ياراى حركت نداشت ، وزير از حال او سؤال نمود ، گفت : جانوران درنده مرا ضرر رسانيدهاند ، و به اين حال افكندهاند ، وزير بر او رقّت كرد ، آن مرد گفت :
اى وزير مرا با خود دار و محافظت نماى ؛ زيرا از من نفع عظيم خواهى يافت ، وزير گفت كه : من تو را محافظت مىكنم هرچند امّيد نفعى از تو نباشد ، و ليكن بگو چه منفعت از تو متصوّر است كه مرا به آن وعده مىكنى ، آيا كارى مىكنى يا عملى
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 513
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥١٣