تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 517

مساهمون:

ص٥١٧
گرفتن عابدان و اهل دين در مملكت خود ، و فرمود : هركجا ايشان را بيابند به آتش بسوزانند ، پس رئيسان بت‌پرستان همگى همّت خود را مصروف كردند بر طلب عبّاد و زهّاد ، و جمعى كثير از ايشان را به آتش سوختند ، و به اين سبب شايع شد در مملكت هند كه مردگان خود را به آتش بسوزانند ، و تا امروز باقى مانده است اين سنّت در ميان ايشان ، و در جميع ممالك هند قليلى از عبّاد اهل دين ماندند كه نخواستند از آن بلاد بيرون روند ، و غايب و مختفى شدند كه شايد قليلى از مردم را كه قابل دانند هدايت نمايند . پس بزرگ شد پسر پادشاه و نشو و نما كرد با نهايت قوّت و قدرت و حسن و جمال و عقل و علم و كمال ، و ليكن هيچ‌چيز از آداب به او تعليم ننموده بودند ، مگر چيزى چند كه پادشاهان به آن محتاج مىباشند از آداب ملوك ، و ذكر مرگ و زوال و فنا و نيستى نزد او مذكور نساخته بودند ، و حق‌تعالى به آن پسر از دانش و دريافت و حفظ مرتبه‌اى كرامت فرموده بود ، كه عقلها در آن حيران بود ، و مردم از آن تعجّب مىنمودند ، و پدر او نمىدانست كه از اين حالت و مرتبهء پسر خوشحال باشد يا آزرده ؛ زيرا مىترسيد كه اين فهم و قابليّت باعث حصول آن امرى شود كه منجّم دانا در شأن او خبر داده بود . پس چون پسر به فراست دريافت كه او را در آن شهر محبوس كرده‌اند ، و از بيرون رفتن او مضايقه مىكنند ، و از گفت و شنيد مردم بىگانه او را منع مىنمايند ، و پاسبانان بحر است و حفظ او قيام نموده‌اند ، شكّى در خاطر او بهم رسيد ، و در سبب آن حيران ماند و ساكت شد ، و در خاطر خود گفت كه : اين جماعت صلاح مرا بهتر مىدانند ، و چون سنّ و تجربه‌اش زياده شد ، و عملش افزون‌تر شد ، با خود انديشه كرد كه اين جماعت را بر من فضيلتى در عقل و دانائى نيست ، و مرا در امور تقليد ايشان سزاوار نيست ، پس اراده كرد كه چون پدرش به نزد او آيد امر را از