تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 514

مساهمون:

ص٥١٤
دارى ؟ آن مرد گفت : من رخنهء سخن را مىبندم كه از آن فسادى بر صاحبش مترتّب نشود . پس وزير به سخن او اعتنائى ننمود ، و امر فرمود او را به خانه بردند ، و معالجه نمودند ، تا آنكه بعد از زمانى امراء پادشاه شروع در حيله كردند براى دفع وزير ، و تدبيرها انديشيدند تا اينكه رأى همگى بر اين قرار گرفت كه در پنهانى يكى از ايشان به پادشاه گفت : اين وزير طمع دارد در ملك تو كه بعد از تو پادشاه شود ، و پيوسته احسان و نيكى به مردم مىكند ، و تهيّهء اين مطلب را درست مىكند ، و اگر خواهى كه صدق اين مقال بر تو ظاهر گردد به وزير بگو كه مرا اين اراده سانح شده است كه ترك پادشاهى كنم و به اهل عبادت بپيوندم ، پس هرگاه اين سخن را با وزير مىگوئى و از شادى و سرور به اين اراده راستى سخن من بر تو ظاهر مىشود ، و اين تدبير را براى اين كردند كه رقّت قلب او را مىدانستند در هنگام ذكر فناى دنيا و مرگ ، و مىدانستند كه اهل دين و عبادت را تواضع بسيار مىكند ، و محبّت بسيار به ايشان دارد ، پس چنين گمانى بردند كه از اين راه به وزير ظفر مىيابند ، پادشاه گفت : اگر من از وزير چنين حالى مشاهده كنم ، ديگر با او سخن نگويم ، و جزم كنم به راستى سخن تو . پس وزير به خدمت پادشاه آمد ، پادشاه گفت : تو مىدانستى كه چه مقدار حرص داشتم بر جمع دنيا و طلب ملك و پادشاهى ، در اين وقت ياد كردم ايّام گذشتهء خود را ، و هيچ نفعى از آن با خود نمىيابم ، و مىدانم آينده نيز مثل گذشته خواهد بود ، و عن‌قريب همگى زايل خواهد شد ، و در دست من چيزى نخواهد ماند ، و اكنون اراده دارم كه از براى آخرت سعى تمام نمايم ، مثل آن سعى كه براى تحصيل دنيا مىكردم ، و مىخواهم با اهل عبادت ملحق شوم ، و پادشاهى را به اهلش واگذارم ، اى وزير رأى تو در اين باب چيست ؟ پس وزير از استماع اين