دارى ، اين امر بر من پوشيده نيست ، و اگر حبس كردهاى مرا از بيرون رفتن و مانع شدهاى مرا از آميزش مردم كه تا مشتاق نشود نفس من به غير اين حالت كه دارم ، پس بدان كه نفس من بىقرار است از شوق آن چيزى كه ميان من و او حايل شدهاى به حدّى كه هيچ خيالى ديگر به غير آن ندارم ، و دل من به هيچ امر ديگر الفت نمىگيرد ، اى پدر مرا از اين زندان خلاصى ده ، و بگو كه در بيرون رفتن من چه مفسدهاى دانستهاى تا از آن احتراز نمايم ، و رضاى تو را بر همه چيز اختيار نمايم .
چون پادشاه از پسر اين سخنان را استماع نمود ، دانست كه او از حقيقت احوال آگاه شده است ، و حبس و منع او موجب زيادتى حرص و خواهش او بر خلاصى مىشود ، پادشاه گفت : اى پسر مطلب من از منع كردن تو اين بود كه آزارى به تو نرسد ، و چيزى كه مكروه طبع تو باشد به نظر تو درنيايد ، و نبينى مگر چيزى را كه موافق طبع تو باشد ، و نشنوى مگر چيزى را كه باعث سرور و خوشحالى تو شود ، و هرگاه خواهش تو در غير اين است من هيچچيز را بر رضاى تو اختيار نمىكنم .
پس امر كرد پادشاه كه پسر را سوار كنند با نهايت زينت ، و دور كنند از راه او هر امر ناخوشى و قبيحى را ، و در تمام راه براى او اسباب لعب و طرب را از دف و نىّ و غير آنها مهيّا كنند ، پس چنين كردند و او سوار شد ، و بعد از آن بسيار سوار مىشد ، روزى كه موكّلان از او غافل شدند ، و بر راهى عبور نمود ، دو كس را ديد از گدايان كه يكى از آنها بدنش ورم كرده ، و رنگش زرد شده بود ، و آب و رنگش رفته بود ، و منظرش بسيار قبيح شده بود ، و ديگرى نابينا بود ، و كسى دست او را گرفته به راه مىبرد .
چون پسر پادشاه ايشان را ديد بر خود بلرزيد ، و از حال ايشان پرسيد ، گفتند كه :
صاحب ورم دردى در اندرون دارد كه اين حالت در او ظاهر شده است ، و آن ديگر آفتى به ديدههاى او رسيده است و نورش بر طرف شده است ، پرسيد آيا اين كوفتها
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 519
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥١٩