سخنان رقّت عظيم كرد ، و گفت : اى پادشاه آنچه باقى است و زوال ندارد اگر چه به دشوارى به دست آيد سزاوار است طلب كردن ، و هرچه فانى است اگر چه آسان به آسانى به دست آيد سزاوارتر است به ترك كردن ، اى پادشاه نيكورأيى ديدهاى ، و امّيدوارم كه حقتعالى براى تو شرف دنيا و آخرت را جمع كند .
پس اين سخن بسيار گران آمد بر پادشاه ، و كينهء او را در دل گرفت امّا اظهار نكرد ، و ليكن وزير آثار گرانى طبع و انحراف مزاج از چهرهء پادشاه استنباط نمود ، و به خانهء خود غمگين بازگشت ، و ندانست كه سبب اين واقعه چه بود ، و كى اين مكر را براى او ساخته بود ، و فكرش به چارهء اين كار نمىرسيد ، پس تمام شب از دلگيرى و تفكّر خوابش نبرد ، پس به يادش آمد سخن آن مرد كه مىگفت : من شكاف سخن را مىبندم ، او را طلب نمود و گفت : تو مىگفتى من رخنهء سخن را سد مىكنم ، آن مرد گفت : مگر به اينگونه چيزى محتاج شدهاى ؟ وزير گفت : بلى خبر مىدهم تو را كه من مصاحب اين پادشاه بودم پيش از پادشاهى و در زمان سلطنت و فرمانروائى ، و در اين مدّت دلگيرى از من بهم نرسانيد ؛ زيرا مىدانست كه من خيرخواه و مشفق اويم ، و در همهء امور خير او را بر خير خود اختيار مىكنم ، و ليكن اين روز او را از خود بسيار منحرف يافتم ، و گمان ندارم بعد از اين با من بر سر شفقت آيد ، آن مرد گفت : براى اين امر هيچ سببى و علّتى گمان مىبرى ؟ گفت :
بلى ديشب مرا طلبيد ، و آنچه گذشته بود نقل كرد .
آن مرد گفت : اكنون رخنهء سخن را دانستم ، و آن رخنه را سد مىكنم كه فسادى از آن حاصل نشود انشاء اللّه ، بدان اى وزير كه پادشاه گمان برده است كه مىخواهى پادشاه دست از سلطنت بردارد و تو پادشاهى را بعد از او متصرّف شوى ، چارهاش آن است كه چون صبح شود جامهها و زينتهاى خود را بيندازى ، و كهنهترين لباس عبادتكنندگان را بپوشى ، و موى سر خود را بتراشى ، و به اين حال
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 515
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥١٥