تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 512

مساهمون:

ص٥١٢
آخرت است ، و آن را اختيار كردم ، اگر بخواهى تعريف كنم براى تو آنچه را دانسته‌ام از اوصاف آخرت كه امر باقى است پس مهيّاى شنيدن باش تا بشنوى غير آنچه شنيده باشى . پس اين سخنان پادشاه را هيچ فايده نبخشيد ، و گفت : دروغ مىگوئى و چيزى نيافته‌اى ، و به غير تعب و رنج و مشقّت بهره‌اى نبرده‌اى ، بيرون رو در مملكت من مباش كه تو خود فاسدى ، و ديگران را نيز فاسد مىكنى ، و متولّد شد در اين ايام از پادشاه ، بعد از آنكه نااميد شده بود از فرزند نرينه ، پسرى كه نديده بودند اهل روزگار مثل و مانند او در حسن و جمال ، و چندان از حصول آن فرزند شاد شد كه نزديك بود از غايت سرور هلاك شود ، و گمان كرد بتهائى كه به عبادت آنها مشغول بود آن فرزند را به او بخشيده‌اند ، پس جميع خزاين خود را بر بتخانه‌ها قسمت نمود ، و امر كرد مردم را به عيش و شادى يك سال ، و آن پسر را يوذاسف نام نهاد . و جمع كرد دانشمندان و منجّمان را براى ملاحظهء طالع مولود او ، و بعد از تأمّل و ملاحظه عرض كردند : از طالع اين فرزند چنين ظاهر مىشود كه از شرف و منزلت به مرتبه‌اى رسد كه هيچ‌كس به آن مرتبه نرسيده باشد در زمين هند ، و همگى منجّمان بر اين سخن اتّفاق كردند ، الّا يكى از منجّمان كه گفت : گمان من اين است اين شرف و بزرگى كه در طالع اوست نيست مگر بزرگى و شرف آخرت ، و گمان مىبرم كه پيشواى اهل دين و عبّاد بوده باشد ، و در مراتب اخروى صاحب درجات عاليه شود ؛ زيرا اين شرافتى كه در طالع او مىبينم به شرافتهاى دنيا نمىماند . پس پادشاه از اين سخن بسيار محزون شد كه نزديك بود كه شادى او به حصول آن فرزند به اندوه مبدّل گردد ، و منجّمى كه اين سخن از او صادر شد نزد پادشاه از جميع منجّمان راستگوتر و داناتر بود ، پس امر كرد شهرى را براى آن پسر خالى كردند ، و جمعى را كه اعتماد بر ايشان داشت از دايگان و خدمتكاران براى او مقرّر